تبليغاتX
حرف های دل یک جوون ایرونی

حرف های دل یک جوون ایرونی

یادداشت های شخصی سعید زارعی

او رفت به جایی که فرشته ها منتظرش بودند.

سلام

خدا روشکرمیکنم که تونستم به این قولم عمل کنم. امروز این توفیق نصیبم شد که بتونم چند خاطر کوچک از زندگی فرمانده لشکر حسین(ع) رو برای شناخت بیشتر خودمون از این اسطوره بنویسم.

نمی از یم یک فرمانده:

وقتی به خانواده خبر زخمی شدنش را داده بود گفته بود یک خراش کوچک است. وقتی عیادتش آمدند فهمیدند که دستش قطع شده. پرستار میخواست مسکن بهش بزنداما میگفت درد ندارم. دکتر ها تعجب کرده بودند که چطور ممکن درد نداشته باشه. یا داشته باشه اما به روی خودش نیاره.

دکتر بعد از مرخصی از بیمارستان ۴۵ روز استراحت واسش نوشته بود اما هنوز عصر نشده گفت: حوصله ام سر رفته و رفت سپاه دوستانش رو ببینه. تاده شب خانواده ازش خبری نداشتند. ساعت ۱۰ تلفن کرد و گفت:من اهوازم بیزحمت دارو هام رو بدید یکی واسم بیاره.

نشست توی سنگر من هم نشستم کنارش. گفت: توی عملیات خیبر دستم که قطع شده بود یه صدایی بهم گفت حسین! می خوای شهید شی یا نه؟. حس کردم هر جوابی بدم همون میشه. یاد بچه ها افتادم یاد عملیات. فکر کردم وقتش نیست حالا گفتم: نه!!! چشم باز کردم دیدم یکی داره زخممو میبنده. اشکاش جاری شد بلند شد رفت لب آب.

وقت خواب که شد یه نفر اومد تو سنگر و گفت:من امشب اینجا بخوابم؟. گفتم: بخواب ولی پتو نداریم. یه برزنت گوشه سنگر بود گفت: اون مال کیه؟ گفتم : مال هیشکی بردار بخواب. همون رو برداشت کشید روش دم در خوابید. صبح فردا سر نماز بچه ها بهش میگفتن: حاج حسین شما جلو بایست.

نصفه شب سوار تانک وسط دشت منتظر دستور پیشروی بودیم. من کنار برجک تانک نشسته بودم. دیدم یکی پیاده به تانک ها نزدیک میشه و بعد از چند ثانیه از اونا دور میشه. سمت ما هم اومد. دستش را دور پایم حلقه کرد پوتینم را بوسید و گفت: به خدا سپردمتون. گفت: حاج حسین!!؟؟ گفت: هیس! اسم نیار. رفت طرف تانک بعدی.

یکی از بچه ها شیرینی تولد بچه اش رو آورده بود. تعارف کردیم حاج حسین یه دونه برداشت. گفتم: حاجی شما کی شیرینی بچتون رو می آرید؟ گفت: من نمیبینمش که شیرینیش رو بیارم.

شب شهادتش به یکی از دوستانش گفته بود: خسته ام ماندن طاقتی میخواهد که من ندارم. کاش اتفاقی می افتاد. این روز ها چقدر به بچه ام فکر میکنم. دلبسته پسر یا دختری که هنوز نیامده شده ام. و اتفاق بالاخره افتاد. کنار کارون روی پل دارخوین که فرمانده سینه اش شکافت و قلبش تکه تکه شد. بردنش جایی که بچه های لشکر نفهمند و یکی از بچه ها حاج حسین رو با گلاب شست..........       حاج حسین خرازی کسی که یک دستی توانسته بود تمام پله های دکل آسمان را بالا برود. جایی که فرشته ها منتظرش بودند.......

خدایا کمکمون کن ما هم بتونیم از این الگو ها برا زندگیمون استفاده کنیم. امام زمان واسه لشکرش دنبال امثال حاج حسین میگرده. یادمون باشه حاج حسین شدن.خیلیهم  سخت نیست.....(یا حق)

                                                  

                                                                                                                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 12:0  توسط سعید زارعی  |