ازبــــــه(1یک)
به: او که خواهد آمد
*تا الآن به این موضوع فکر نکرده بودم یعنی بارها دیده بودم اما فکر نکرده بودم. یعنی چیزی نظرم رو جلب نکرده بود که بخواد منو اونجا حتی برای دقایقی هم نگه داره......هر وقت به جمکران می رفتم یه گوشه از حیاط می نشستم و آقا با شما حرف می زدم و بعد داخل شبستان مسجد می رفتم و نماز شما رو می خوندم و بعد از نماز دو کلام درد دل با شما که بهترین رفیقم هستید و بعد هم خارج شدن از مسجد......اصلا هیچ وقت به کنار چاهی که مردم نامه هاشون رو توی اون می اندازن نرفته بودم _ یعنی رفته بودم اما چیزی نظرم رو جلب نکرده بود که بخوام وایسم _ می دیدم که مردم نامه هایی می نویسن و می اندازن توی چاه تا آب داخل چاه نامه رو برسونه بدست صاحبش که شمایید.آقا جان چرا دروغ بگم باورش نکرده بودم، اگر چه حتی در دلم نیز کسی رو از این کار منع نکردم اما همیشه می گفتم و میگم که آقا خودش صاحب همه چیزه از همه چیز خبر داره چه دلیلی داره که کسی واسش نامه بنویسه؟.......اما این بار با همیشه فرق کرده بود داشتم از کنار چاه رد می شدم که یه پیرزن بهم گفت:آقا پسر سواد داری؟ یه نگاه به پیر زن انداختم و یاد مادر بزرگم افتادم موقع خوبی بود کنار چاه گفتم:آخدا، به حق صاحب این مکان مقدس هر چی می خواد بهش بده. این دعا رو برای مادر بزرگم کردم، همینطور به چهره ی پیر زن که نگاهش به من دوخته بود خیره شدم و گفتم:آره مادر جان.گفت: بیا واسم چند کلوم بنویس می خوام بیاندازم توی این چاه تا برسه به دست صاحبش.گفتم:چشم. اون می گفت و من می نوشتم.می گفت:
.........سخنی نمانده، آقا من از سید جوانی که در ده روضه می خواند، راضی هستم.خدا هم از او راضی باشد،زیاد از شما تعریف می کند،آقا جان وجوهات را می دهیم به همین سید،سهم امام هم.آقا جان گاوم هم نازایی گرفته بچه دار نمی شود.چشمه ی ده در حال خشکیدن است.سال قحطی است سید گفته امسال خمس نداریم راضی باشید آقا.این پسر خوب هم دارد برای من کاغذ می نویسد خیر از جوانی اش ببیند و یک زن خوب هم نصیبش شود........

آقا جان کار این پیر زن و حرفهای اون منو به فکر وا داشت. برای اولین بار داشتم به این موضوع فکر می کردم و برای اولین بار داخل متن یه نامه نگاری برای شما شده بودم اونم به جایی که باورش نداشتم(چاه مسجد جمکران).از این پیرزن خوشم آمده است.جرات دارد که همه چیزش را برای شما بگوید. این فقط جرات نیست،رو نیست،یقین است.....او یقین دارد که نازایی گاوش را هم شما باید بدانید و درمان کنید......درس خوبی این پیر زن به من داد..... پیر زن دعایی برایم کرد و به من گفت:آقا پسر التماس دعا دارم و تشکری کرد و زنبیلش رو برداشت و رفت......آقا جان این اولین بارِ که دارم برای شما نامه می نویسم،این نامه رو به چاه شبکه مجازی می اندازم نمی دانم! آخر این چاه آب ندارد که این نامه را بدست شما برساند. چه طور این نامه به دست شما خواهد رسید؟ شاید از بابت این که خیالم راحت باشد در سفر بعدم به مسجد جمکران این نامه رو به چاه مسجد انداختم چون الآن باورش کردم اون پیر زن اینو به من یاد داد......آقا جان کمکش کنید گاوش خوب شه و چشمه ی دهشون پر آب باشه و هیچ وقت خشکیده نشه این دعا رو برای پیر زن کردم آقا جان خیلی هواش رو داشته باشید در کمتر از ده دقیقه یه دنیا چیز به من آموخت.....
آقا جان با شما حرف زدن......برای شما نامه نوشتن......خیلی سخته......این همه حرف که باید به شما بگم..... یه دنیا بغض......شروع می کنم......بعونک یالطیف......
داشتم ازخیابان رد می شدم مردی را با عصای سفیدی دیدم.این نوع عصاها مخصوص نابیناهاست کسی به او توجه نمی کرد،می خواست از خیابان رد شود به سرعت به سمتش دویدم دستش رو گرفتم و گفتم: آقا می خواید از خیابون رد شید؟ گفت:آره.گفتم: بیاید من کمکتون می کنم.گفت: شرمنده،زحمتی شدم برای شما.گفتم: دشمنتون،ناراحتم نکنید.بعد از پرسش از مسیری که می خواد بره متوجه شدم هم مسیر هستیم.تو دلم یه خوشحالی موج زد شاید دلیلش این بود که امیدوار بودم بتونم با اون که از لحاظ ظاهری با همه فرق میکنه چند کلام حرف بزنم و ببینم با اون چشماش دنیا رو چه طوری میبینه.گفتم:آقا میبخشید،هم مسیر هستیم میتونم تا یه جاهایی با شما بیام؟ گفت:اختیار دارید،خوشحال می شم.خیلی دلم می خواست ازش بپرسم از کی تا حالا نابیناست اما،می ترسیدم! می ترسیدم فکر کنه می خوام بهش ترحم کنم.اما دلم رو به دریا زدم گفتم:آقا میبخشید،مادر زادیه؟ گفت:چی؟ گفتم:چشماتون.گفت:مهمِ واست؟ گفتم:آره اما اگه سختتونه نه، نمی خوام بدونم.گفت:نه سختم نیست.گفتم:خُب گفت:نه، حدود بیست،بیست و یکسالی میشه.شاید می دونست با گفتن این حرف سوال های بعدی من تکرار میشه.منم با کمال پر رویی پرسیدم:چی شد که این بلا سرتون اومد؟ گفت:بللاااااا کدوم بلا؟ با تعجب گفتم:خُب همین که نابینا شدید.یه خنده ی ریز مهمون لبهاش شد و با یه تمأنینه ی خاصی گفت:شما به هدیه میگید بلا؟ از تعجب داشتم شاخ در می آوردم با یه حالت سرشار از تعجب پرسیدم:هدیییییییه؟؟!! شما چشماتون رو از دست دادید، چه هدیه ای؟ گفت:اینم یه نوع هدیه است،نیست؟ با تعجب گفتم:نمیدونم،شاید! گفتم:آدم هدیه رو یا میده یا میگیره،آره؟ گفت:فکرکنم.گفتم:خُب شما چشماتون رو به کی هدیه دادید؟ گفت:به صاحبش.گفتم:مگه شما صاحبش نبودید؟! گفت:نه. آقا جان هر لحظه که می گذشت به شدت تعجب من از مصاحبت با یه همچین آدمی افزوده می شد.همین طور با تعجب بهش خیره شده بودم.آرامش عجیبی داشت منو کاملا محو خودش کرده بود.گفتم:چند سالتون بود؟ گفت:کی؟ گفتم: وقتی که چشماتون رو از دست دادید.گفت:هجده سالم بود که چشمام رو بدست آوردم.دو تا نکته ی جالب این جوابش داشت که ذهن منو به خودش مشغول کرد.اول اینکه وقتی چشماش رو از دست داده بود هجده سالش بود،هم سن الآن من و دوم اینکه گفت:من چشمام رو بدست آوردم.می دونستم اگه بپرسم منظورتون از اینکه می گید چشماتون رو بدست آوردید چیه؟ یه جواب بهم میده که اصلا متوجه نمی شم و بر شدت تعجبم افزوده می شه،شاید دلیل قانع کننده ای نبود اما من بی خیال این سوال شدم و رفتم سراغ این که وقتی چشمش رو از دست داده بود هجده سالش بوده.گفتم: می دونید من الآن هجده سالمه؟ درست در سنی قرار دارم که شما چشماتون رو از دست دادید؟ گفت:اِ اِ،چه جالب.راستی، گفتم من چشمام رو بدست آوردم.گفتم:باز هم میگید بدست آوردید؟ به زیر عینکتون دست بزنید جای خالی چشماتون رو لمس کنید،ببینید این چه بدست آوردنیه؟با همون آرامشی که منو دیوونه ی خودش کرده بود گفت:آدم وقتی یه هدیه می ده یه هدیه هم میگیره،درسته؟ گفتم:آآرررره.گفت:حالا دیدی چشمام رو بدست آوردم.گفتم:خُب،خُب شما،چشماتون رو به کی هدیه دادید؟ گفت:به صاحبش،خدا!! گفتم:چه طور؟ مگه آدم هم میتونه به خدا هدیه بده؟ گفت:آره میتونه،اما خدا به من لطف کرد و چشمام رو ازم هدیه گرفت!! گفتم:شما رو به خدا این طور حرف نزنید! در واژه نامه ی ذهن من این جملات و این کلمات معنای مبهمی داره،ذهنم قد نمیده متوجه منظورتون نمیشم!!! گفت:عملیات کربلای پنج بود،شلمچه،شیمیایی زده بودن،آتیش می ریختن،مثل بارون خمپاره از آسمون می بارید،بچه ها داشتند جاودانه می شدند.دو سه تاشون روی زانوهای خودم رفتن،سرشون به ظاهر روی زانوی من بود.دم آخر دستشون رو روی سینه هاشون میزاشتن،سرشون رو بلند می کردن و می گفتن:السلام علیک یا صاحب الزمان.این لحظات دیگه بوی باروت و بوی خاک نمی اومد یه بوی خوش حس می کردم.وقتی علی و رضا و مهدی تموم کردن این بو هم رفت.اونا روی زانوی من بودن،اما فاصله من با اونا از زمین تا آسمون بود اونا سرشون رو روی پای مهدی فاطمه گذاشته و جاودانه شدند.من در یک قدمی مهدی فاطمه بودم اما اونو و حضور اونو حس نمی کردم.دلم می خواست مهدی فاطمه رو ببینم به علی و رضا و مهدی حسودیم می شد.داشتم به سمت خاکریز اول می رفتم.گاز خردل تمام فضا رو گرفته بود.یه خمپاره خرد بغلم در کمتر از دقیقه ای نور سبزی دیدم با همون بوی خوشی که هنگام شهادت علی و رضا و مهدی حس کرده بودم بی اختیار گفتم:السلام علیک یا صاحب الزمان.......دیگه چیزی خاطرم نمی آد......هرچه خواستم پلک هام رو باز کنم و ببینم کجام نمی تونستم،گفتم:من کجا هستم؟ یکی گفت:سلام علی رضا،بهوش اومدی؟ بیمارستانی،بیمارستان.از صداش فهمیدم مادرم بود......زندگی واسم زیبا شده بود تو این مدت فقط خدا رو دیدم،فقط.....ندیدن این دنیا هدیه ای بود که خدا در قبال چشمام بهم داد.....گفت:حالا فقط خودمو ببین......سعادت این همه لطف رو نداشتم اما خدا ارحم الراحمینه.......خیلی کریمه.......حالا دیدی من چشمام رو بدست آوردم،دیدی خدا چشمام رو ازم هدیه گرفت......پاک گیج شده بودم اون جانباز بود.در سن من چشمش رو از دست داده بود،نه! ببخشید بدست آورده بود،چه معرفتی!چه تفکری! خودم رو چون کاهی که باد اونو به هر طرفی که دوست داره می بره بی ارزش می دیدم.احساس کردم این زندگی هجده ساله ام فقط یه کارتن بوده،برای سرگرمی بچه ای به نام سعید زارعی که این کارتن رو ببینه و لذت ببره درست مثل اون بچه ای که کارتن موش و گربه رو میبینه و وجودش سراسر از لذت میشه.آقا جون من الآن هجده سالمه چرا به جهان به زیبایی اون در سن هجده سالگیش نمیتونم نگاه کنم.آقا اون تو سن هجده سالگی تو رو دیده بود،تو سن هجده سالگی معنی هدیه دادن به خدا رو میدونست.اما من چی؟...........

( توجه! توجه!این تصاویر فقط برای تزیین است و ربطی به نوشته ندارد)
ازش پرسیدم آرزویی هم داری؟ گفت:آرزو،نه،فقط یه غصه دارم.گفتم:غصه؟اینو با حالتی ناشی از تعجب بسیار پرسیدم،آخه اونو غصه؟ خیلی عجیب بود.گفتم:واسه چی؟ از چی؟ گفت:می ترسم آقا ظهور کنه بیاد و موقع جهاد شه و من به خاطر اینکه به ظاهر چشم ندارم نتونم در رکاب آقا مجاهده کنم،تنها غصه ام همینه.نمی دونستم باید چی جوابش بدم.چی بهش بگم.من بچه تر از اونی بودم که بخوام چیزی بهش بگم.همین طوری واسه ی اینکه چیزی گفته باشم گفتم:خود مهدی فاطمه درستش میکنه.گفت:منم مثل تو امیدوارم.......به آخر راه رسیده بودیم موقع خداحافظی بود،دلم می خواست هیچ وقت به اینجا نمی رسیدیم اما باید باور می کردم،آخر خط بود و موقع خداحافظی.بهش گفتم:برام دعا کن،خیلی.گفت:محتاجیم،به امید دیدار،خدانگهدار..............
اون داشت از من دور می شد و فاصله او داشت با من زیاد و زیادتر می شد،مثل همون فاصله ای که منِ سعید زارعی هجده ساله یه جوون ایرونی با اون یعنی علی رضا حمیدی در سن هجده سالگیش در شلمچه در راه خاکریز اول در عملیات کربلای پنج دارم فاصله ای زیاد،بسیار زیاد.آخه آقا جون اونم یه جوون ایرونی بود مثل من،اما چرا اینقدر فاصله؟ آقا اون غصه می خورد شما بیاید و نتونه در رکابتون مجاهده کنه،اما من می خوام شما بیاید تا وضع زندگیم درست شه.مثل همه ی، نه همه ی همه ی،مثل اکثر جوون های هم سن و سالم می خوام شما بیاید و این سه مشکل ما رو حل کنی، ازدواج و اشتغال و مسکن،آقا از خودم خنده ام می گیرد،آقا جان من یک عمره دم از شما می زنم یه عمره دلم رو به ندبه و دعای فرج خوندن خوش کردم.اما چرا دنیا رو اینقدر مثل اون زیبا نمی بینم.اون تو هجده سالگی کجا بود و من کجا؟ آقا جان از هرچه فاصله بیزارم،اما باید این فاصله ها را پیمود آقا کمکم می کنی؟ می دونم کمکم می کنی،دوست دارم دنیا رو مثل او زیبا ببینم،زیبای زیبا.....دنیایی که همش بوی تو و خدای تو بده........آقا جان شرمنده از اینکه خیلی وقتتون رو گرفتم،آقا حرف زدن با شما خیلی حال میده.حالا چاه مسجد جمکران واسم یه حال و هوای دیگه داره،اونو باور کردم.بهش یقین دارم.آقا منتظر نامه بعدی من باشید.......................
آقا جان دوست دارم.خیلی زیاد، به خودت قسم
یاحق
سرباز شما(یعنی امیدوارم سرباز شما باشم)
سعید زارعی
---------------------------------------------------------------
*خاطرات مطرح شده در این نامه هیچ کدام در عالم واقع برای نویسنده وبلاگ(سعید زارعی)اتفاق نیافتاده و همه تراوشات ذهنی نویسنده بوده است.اما نویسنده یقین دارد هزاران هزار افراد مثل اون پیرزن در کنار چاه مسجد جمکران وجود دارند که یقین دارند که آقا حتی باید از نازایی گاوشان هم باخبر باشد.همچنین افراد زیادی مثل علی رضا حمیدی وجود دارند که دنیا رو به این زیبایی ببینند.نگاه به نویسنده ی این وبلاگ نکنید!!!!!!!





