تبليغاتX
حرف های دل یک جوون ایرونی

حرف های دل یک جوون ایرونی

یادداشت های شخصی سعید زارعی

ازبــــــه(1یک)

 از: یه جوون ایرونی

 به: او که خواهد آمد

*تا الآن به این موضوع فکر نکرده بودم یعنی بارها دیده بودم اما فکر نکرده بودم. یعنی چیزی نظرم رو جلب نکرده بود که بخواد منو اونجا حتی برای دقایقی هم نگه داره......هر وقت به جمکران می رفتم یه گوشه از حیاط می نشستم و آقا با شما حرف می زدم و بعد داخل شبستان مسجد می رفتم و نماز شما رو می خوندم و بعد از نماز دو کلام درد دل با شما که بهترین رفیقم هستید و بعد هم خارج شدن از مسجد......اصلا هیچ وقت به کنار چاهی که مردم نامه هاشون رو توی اون می اندازن نرفته بودم _ یعنی رفته بودم اما چیزی نظرم رو جلب نکرده بود که بخوام وایسم _ می دیدم که مردم نامه هایی می نویسن و می اندازن توی چاه تا آب داخل چاه نامه رو برسونه بدست صاحبش که شمایید.آقا جان چرا دروغ بگم باورش نکرده بودم، اگر چه حتی در دلم نیز کسی رو از این کار منع نکردم اما همیشه می گفتم و میگم که آقا خودش صاحب همه چیزه از همه چیز خبر داره چه دلیلی داره که کسی واسش نامه بنویسه؟.......اما این بار با همیشه فرق کرده بود داشتم از کنار چاه رد می شدم که یه پیرزن بهم گفت:آقا پسر سواد داری؟ یه نگاه به پیر زن انداختم و یاد مادر بزرگم افتادم موقع خوبی بود کنار چاه گفتم:آخدا، به حق صاحب این مکان مقدس هر چی می خواد بهش بده. این دعا رو برای مادر بزرگم کردم، همینطور به چهره ی پیر زن که نگاهش به من دوخته بود خیره شدم و گفتم:آره مادر جان.گفت: بیا واسم چند کلوم بنویس می خوام بیاندازم توی این چاه تا برسه به دست صاحبش.گفتم:چشم. اون می گفت و من می نوشتم.می گفت:

.........سخنی نمانده، آقا من از سید جوانی که در ده روضه می خواند، راضی هستم.خدا هم از او راضی باشد،زیاد از شما تعریف می کند،آقا جان وجوهات را می دهیم به همین سید،سهم امام هم.آقا جان گاوم هم نازایی گرفته بچه دار نمی شود.چشمه ی ده در حال خشکیدن است.سال قحطی است سید گفته امسال خمس نداریم راضی باشید آقا.این پسر خوب هم دارد برای من کاغذ می نویسد خیر از جوانی اش ببیند و یک زن خوب هم نصیبش شود........ 

 

                         

                    ( توجه! توجه!این تصاویر فقط برای تزیین است و ربطی به نوشته ندارد)

 

 آقا جان کار این پیر زن و حرفهای اون منو به فکر وا داشت. برای اولین بار داشتم به این موضوع فکر می کردم و برای اولین بار داخل متن یه نامه نگاری برای شما شده بودم اونم به جایی که باورش نداشتم(چاه مسجد جمکران).از این پیرزن خوشم آمده است.جرات دارد که همه چیزش را برای شما بگوید. این فقط جرات نیست،رو نیست،یقین است.....او یقین دارد که نازایی گاوش را هم شما باید بدانید و درمان کنید......درس خوبی این پیر زن به من داد..... پیر زن دعایی برایم کرد و به من گفت:آقا پسر التماس دعا دارم و تشکری کرد و زنبیلش رو برداشت و رفت......آقا جان این اولین بارِ که دارم برای شما نامه می نویسم،این نامه رو به چاه شبکه مجازی می اندازم نمی دانم! آخر این چاه آب ندارد که این نامه را بدست شما برساند. چه طور این نامه به دست شما خواهد رسید؟ شاید از بابت این که خیالم راحت باشد در سفر بعدم به مسجد جمکران این نامه رو به چاه مسجد انداختم چون الآن باورش کردم اون پیر زن اینو به من یاد داد......آقا جان کمکش کنید گاوش خوب شه و چشمه ی دهشون پر آب باشه و هیچ وقت خشکیده نشه این دعا رو برای پیر زن کردم آقا جان خیلی هواش رو داشته باشید در کمتر از ده دقیقه یه دنیا چیز به من آموخت.....

آقا جان با شما حرف زدن......برای شما نامه نوشتن......خیلی سخته......این همه حرف که باید به شما بگم..... یه دنیا بغض......شروع می کنم......بعونک یالطیف......

داشتم ازخیابان رد می شدم مردی را با عصای سفیدی دیدم.این نوع عصاها مخصوص نابیناهاست کسی به او توجه نمی کرد،می خواست از خیابان رد شود به سرعت به سمتش دویدم دستش رو گرفتم و گفتم: آقا می خواید از خیابون رد شید؟ گفت:آره.گفتم: بیاید من کمکتون می کنم.گفت: شرمنده،زحمتی شدم برای شما.گفتم: دشمنتون،ناراحتم نکنید.بعد از پرسش از مسیری که می خواد بره متوجه شدم هم مسیر هستیم.تو دلم یه خوشحالی موج زد شاید دلیلش این بود که امیدوار بودم بتونم با اون که از لحاظ ظاهری با همه فرق میکنه چند کلام حرف بزنم و ببینم با اون چشماش دنیا رو چه طوری میبینه.گفتم:آقا میبخشید،هم مسیر هستیم میتونم تا یه جاهایی با شما بیام؟ گفت:اختیار دارید،خوشحال می شم.خیلی دلم می خواست ازش بپرسم از کی تا حالا نابیناست اما،می ترسیدم! می ترسیدم فکر کنه می خوام بهش ترحم کنم.اما دلم رو به دریا زدم گفتم:آقا میبخشید،مادر زادیه؟ گفت:چی؟ گفتم:چشماتون.گفت:مهمِ واست؟ گفتم:آره اما اگه سختتونه نه، نمی خوام بدونم.گفت:نه سختم نیست.گفتم:خُب گفت:نه، حدود بیست،بیست و یکسالی میشه.شاید می دونست با گفتن این حرف سوال های بعدی من تکرار میشه.منم با کمال پر رویی پرسیدم:چی شد که این بلا سرتون اومد؟ گفت:بللاااااا کدوم بلا؟ با تعجب گفتم:خُب همین که نابینا شدید.یه خنده ی ریز مهمون لبهاش شد و با یه تمأنینه ی خاصی گفت:شما به هدیه میگید بلا؟ از تعجب داشتم شاخ در می آوردم با یه حالت سرشار از تعجب پرسیدم:هدیییییییه؟؟!! شما چشماتون رو از دست دادید، چه هدیه ای؟ گفت:اینم یه نوع هدیه است،نیست؟ با تعجب گفتم:نمیدونم،شاید! گفتم:آدم هدیه رو یا میده یا میگیره،آره؟ گفت:فکرکنم.گفتم:خُب شما چشماتون رو به کی هدیه دادید؟ گفت:به صاحبش.گفتم:مگه شما صاحبش نبودید؟! گفت:نه. آقا جان هر لحظه که می گذشت به شدت تعجب من از مصاحبت با یه همچین آدمی افزوده می شد.همین طور با تعجب بهش خیره شده بودم.آرامش عجیبی داشت منو کاملا محو خودش کرده بود.گفتم:چند سالتون بود؟ گفت:کی؟ گفتم: وقتی که چشماتون رو از دست دادید.گفت:هجده سالم بود که چشمام رو بدست آوردم.دو تا نکته ی جالب این جوابش داشت که ذهن منو به خودش مشغول کرد.اول اینکه وقتی چشماش رو از دست داده بود هجده سالش بود،هم سن الآن من و دوم اینکه گفت:من چشمام رو بدست آوردم.می دونستم اگه بپرسم منظورتون از اینکه می گید چشماتون رو بدست آوردید چیه؟ یه جواب بهم میده که اصلا متوجه نمی شم و بر شدت تعجبم افزوده می شه،شاید دلیل قانع کننده ای نبود اما من بی خیال این سوال شدم و رفتم سراغ این که وقتی چشمش رو از دست داده بود هجده سالش بوده.گفتم: می دونید من الآن هجده سالمه؟ درست در سنی قرار دارم که شما چشماتون رو از دست دادید؟ گفت:اِ اِ،چه جالب.راستی، گفتم من چشمام رو بدست آوردم.گفتم:باز هم میگید بدست آوردید؟ به زیر عینکتون دست بزنید جای خالی چشماتون رو لمس کنید،ببینید این چه بدست آوردنیه؟با همون آرامشی که منو دیوونه ی خودش کرده بود گفت:آدم وقتی یه هدیه می ده یه هدیه هم میگیره،درسته؟ گفتم:آآرررره.گفت:حالا دیدی چشمام رو بدست آوردم.گفتم:خُب،خُب شما،چشماتون رو به کی هدیه دادید؟ گفت:به صاحبش،خدا!! گفتم:چه طور؟ مگه آدم هم میتونه به خدا هدیه بده؟ گفت:آره میتونه،اما خدا به من لطف کرد و چشمام رو ازم هدیه گرفت!! گفتم:شما رو به خدا این طور حرف نزنید! در واژه نامه ی ذهن من این جملات و این کلمات معنای مبهمی داره،ذهنم قد نمیده متوجه منظورتون نمیشم!!! گفت:عملیات کربلای پنج بود،شلمچه،شیمیایی زده بودن،آتیش می ریختن،مثل بارون خمپاره از آسمون می بارید،بچه ها داشتند جاودانه می شدند.دو سه تاشون روی زانوهای خودم رفتن،سرشون به ظاهر روی زانوی من بود.دم آخر دستشون رو روی سینه هاشون میزاشتن،سرشون رو بلند می کردن و می گفتن:السلام علیک یا صاحب الزمان.این لحظات دیگه بوی باروت و بوی خاک نمی اومد یه بوی خوش حس می کردم.وقتی علی و رضا و مهدی تموم کردن این بو هم رفت.اونا روی زانوی من بودن،اما فاصله من با اونا از زمین تا آسمون بود اونا سرشون رو روی پای مهدی فاطمه گذاشته و جاودانه شدند.من در یک قدمی مهدی فاطمه بودم اما اونو و حضور اونو حس نمی کردم.دلم می خواست مهدی فاطمه رو ببینم به علی و رضا و مهدی حسودیم می شد.داشتم به سمت خاکریز اول می رفتم.گاز خردل تمام فضا رو گرفته بود.یه خمپاره خرد بغلم در کمتر از دقیقه ای نور سبزی دیدم با همون بوی خوشی که هنگام شهادت علی و رضا و مهدی حس کرده بودم بی اختیار گفتم:السلام علیک یا صاحب الزمان.......دیگه چیزی خاطرم نمی آد......هرچه خواستم پلک هام رو باز کنم و ببینم کجام نمی تونستم،گفتم:من کجا هستم؟ یکی گفت:سلام علی رضا،بهوش اومدی؟ بیمارستانی،بیمارستان.از صداش فهمیدم مادرم بود......زندگی واسم زیبا شده بود تو این مدت فقط خدا رو دیدم،فقط.....ندیدن این دنیا هدیه ای بود که خدا در قبال چشمام بهم داد.....گفت:حالا فقط خودمو ببین......سعادت این همه لطف رو نداشتم اما خدا ارحم الراحمینه.......خیلی کریمه.......حالا دیدی من چشمام رو بدست آوردم،دیدی خدا چشمام رو ازم هدیه گرفت......پاک گیج شده بودم اون جانباز بود.در سن من چشمش رو از دست داده بود،نه! ببخشید بدست آورده بود،چه معرفتی!چه تفکری! خودم رو چون کاهی که باد اونو به هر طرفی که دوست داره می بره بی ارزش می دیدم.احساس کردم این زندگی هجده ساله ام فقط یه کارتن بوده،برای سرگرمی بچه ای به نام سعید زارعی که این کارتن رو ببینه و لذت ببره درست مثل اون بچه ای که کارتن موش و گربه رو میبینه و وجودش سراسر از لذت میشه.آقا جون من الآن هجده سالمه چرا به جهان به زیبایی اون در سن هجده سالگیش نمیتونم نگاه کنم.آقا اون تو سن هجده سالگی تو رو دیده بود،تو سن هجده سالگی معنی هدیه دادن به خدا رو میدونست.اما من چی؟...........

 

                                       

                    ( توجه! توجه!این تصاویر فقط برای تزیین است و ربطی به نوشته ندارد)

 

ازش پرسیدم آرزویی هم داری؟ گفت:آرزو،نه،فقط یه غصه دارم.گفتم:غصه؟اینو با حالتی ناشی از تعجب بسیار پرسیدم،آخه اونو غصه؟ خیلی عجیب بود.گفتم:واسه چی؟ از چی؟ گفت:می ترسم آقا ظهور کنه بیاد و موقع جهاد شه و من به خاطر اینکه به ظاهر چشم ندارم نتونم در رکاب آقا مجاهده کنم،تنها غصه ام همینه.نمی دونستم باید چی جوابش بدم.چی بهش بگم.من بچه تر از اونی بودم که بخوام چیزی بهش بگم.همین طوری واسه ی اینکه چیزی گفته باشم گفتم:خود مهدی فاطمه درستش میکنه.گفت:منم مثل تو امیدوارم.......به آخر راه رسیده بودیم موقع خداحافظی بود،دلم می خواست هیچ وقت به اینجا نمی رسیدیم اما باید باور می کردم،آخر خط بود و موقع خداحافظی.بهش گفتم:برام دعا کن،خیلی.گفت:محتاجیم،به امید دیدار،خدانگهدار..............

اون داشت از من دور می شد و فاصله او داشت با من زیاد و زیادتر می شد،مثل همون فاصله ای که منِ سعید زارعی هجده ساله یه جوون ایرونی با اون یعنی علی رضا حمیدی در سن هجده سالگیش در شلمچه در راه خاکریز اول در عملیات کربلای پنج دارم فاصله ای زیاد،بسیار زیاد.آخه آقا جون اونم یه جوون ایرونی بود مثل من،اما چرا اینقدر فاصله؟ آقا اون غصه می خورد شما بیاید و نتونه در رکابتون مجاهده کنه،اما من می خوام شما بیاید تا وضع زندگیم درست شه.مثل همه ی، نه همه ی همه ی،مثل اکثر جوون های هم سن و سالم می خوام شما بیاید و این سه مشکل ما رو حل کنی، ازدواج و اشتغال و مسکن،آقا از خودم خنده ام می گیرد،آقا جان من یک عمره دم از شما می زنم یه عمره دلم رو به ندبه و دعای فرج خوندن خوش کردم.اما چرا دنیا رو اینقدر مثل اون زیبا نمی بینم.اون تو هجده سالگی کجا بود و من کجا؟ آقا جان از هرچه فاصله بیزارم،اما باید این فاصله ها را پیمود آقا کمکم می کنی؟ می دونم کمکم می کنی،دوست دارم دنیا رو مثل او زیبا ببینم،زیبای زیبا.....دنیایی که همش بوی تو و خدای تو بده........آقا جان شرمنده از اینکه خیلی وقتتون رو گرفتم،آقا حرف زدن با شما خیلی حال میده.حالا چاه مسجد جمکران واسم یه حال و هوای دیگه داره،اونو باور کردم.بهش یقین دارم.آقا منتظر نامه بعدی من باشید.......................

آقا جان دوست دارم.خیلی زیاد، به خودت قسم

یاحق

سرباز شما(یعنی امیدوارم سرباز شما باشم)

سعید زارعی

---------------------------------------------------------------

*خاطرات مطرح شده در این نامه هیچ کدام در عالم واقع برای نویسنده وبلاگ(سعید زارعی)اتفاق نیافتاده و همه تراوشات ذهنی نویسنده بوده است.اما نویسنده یقین دارد هزاران هزار افراد مثل اون پیرزن در کنار چاه مسجد جمکران وجود دارند که یقین دارند که آقا حتی باید از نازایی گاوشان هم باخبر باشد.همچنین افراد زیادی مثل علی رضا حمیدی وجود دارند که دنیا رو به این زیبایی ببینند.نگاه به نویسنده ی این وبلاگ نکنید!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 23:10  توسط سعید زارعی  | 

روح خدا نمی میرد!!!

ساعت هفت بامداد. اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران.....بسم الله الرحمن الرحیم، انا لله و انا الیه راجعون، روح بلند  پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان، حضرت امام خمینی به ملکوت اعلی پیوست....

                            

 

 تو داری چه می گویی؟ حواست هست؟ تو نمی فهمی داری چه می گویی! مَرد، مگر امام هم می میرد؟ داری چه می گویی؟

این حواسش نیست! اشتباهی دارد می گوید!

اشتباه می کند، شما باور نکنید، این حواسش نیست، دارد پرت و پلا می گوید.امام؟ آخر مگر می شود؟ ما برای امام زنده ایم.نه حواسش نیست.....

 آی آقای حیاتی تو داری چه می گویی؟ این دیگر چه شوخی بی مزه ایست؟ مگر می شود امام بمیرد؟ مگر امام هم می میرد؟ می فهمی چه داری می گویی؟

امام با همه فرق دارد! امام مثل هیچ کس نیست! امام مثل هواست، همه آن را تجربه می کنند. به نحو مطبوعی، عمیقا آن را در ریه ها فرو می برند. اما هیچ وقت راجع به آن فکر نمی کنند. هوا ماندنیست، هوا نمی میرد......

مردم را بگو، جوون های ایرونی را بگو، چگونه غم فراق او را باور کنند؟......آنها می میرند! زنده نمی مانند.....ماهی را دیده ای؟ وقتی از آب بیرون می افتد؟.....حال جوون های ایرونی در روز چهارده خرداد سال شصت و هشت به سان ماهی ای می ماند که از آب بیرون افتاده.......ماهی وقتی از آب روی زمین می افتد، زمینی که آرام تر از دریاست، شروع می کند به تکان خوردن، تنش را به زمین می کوبد. ستون مهره هایش را خم و راست می کند، مثل فنر از جا می پرد با سرو دمش به زمین ضربه می زند، به هوا بلند می شود، با شکم روی زمین می افتد و دوباره همین کار را تکرار می کند........

باید باور کرد......امام رفته است.....این را می شود از حال زار و پریشان جوون های ایرونی در روز چهارده خرداد سال شصت و هشت فهمید.......

اشتباه کردم.....اشتباه.......ماهی ای از آب بیرون نیافتاده......فاجعه ای عظیم رخ داده!......انگار اتفاق عجیبی افتاده!......آری....افتاده.....اتفاق.....آن هم عجیب......بسیار عجیب......انگار از ماهی ها، دریا را گرفته بودنند! ماهی های حلال گوشت و حرام گوشت در روز چهارده خرداد سال شصت و هشت به نحو تاثر برانگیزی با لا و پایین می پریدند. ستون فقراتشان را خم می کردند. مثل کمان. بعد عیت تیر از چله از چله رها می شدند، با سرودمشان به زمین ضربه می زدند و به هوا پرتاپ می شدند، دوباره با شکم به زمین می خوردند و این کار مرتب تکرار می شد.......

                                         آری ماهی ها خود کشی می کردند!!!

چه حال زاری دارند این ماهی ها، چه حال زاری دارند این جوون های ایرونی در روز چهارده خرداد سال شصت و هشت.....آری، آری، دارند خودکشی می کنند.....آنهم دسته جمعی.....خودکشی.....

روز عجیبیست.....عده ای می خندند!.....عده ای گریه می کنند......گریه در این روز دلیل نمی خواهد....

همه بی پدر شده اند، همه بی سایه سر شده اند......یتیمی گریه دارد......اما خنده!....چرا می خندند؟!....به چه می خندند؟.....مگر؟....مگر خودکشی خنده دارد؟......مگر یتیم شدن خنده دارد؟.....از چه می خندید؟ ای بی انصاف ها.....تنها دلیل خنده ای که در این روزمی ماند چیزی جز این نیست......اینها از این می خندند. بیچاره ها فکر می کنند امام که رفت یعنی امام مرد!.....یعنی انقلاب مرد!.....یعنی استقلال مرد!.....یعنی آزادی مرد!....  یعنی شرف مرد!.....یعنی امام همه این ها را با خود برد!....یعنی انقلاب با رفتن امام، مرد!....اینها می خندند و فکر می کنند با رفتن امام دیگر تفکر او هم مرد!.....فکر می کنند دیگر بسیجی بدون امام و تفکر او بدون وجود فیزیکی امام از بین می رود......اصلا آنها می خواهند همه چیز را منطقی ببینند، آری با منطق دو دوتا چارتای آنها امام می تواند فقط یک وجود فیزیکی داشته باشد.....در منطق آنها شهادت یعنی کاریزما و امام یک ساحر بزرگ بود.....در منطق این بی منطق ها و جود فیزیکی امام منبع یک کاریزمای بزرگ بود.....آری ساحر که بمیرد سحرش هم مرده است.....آن بی منطق هایی که قطعه قطعه شدن جوون های ایرونی دهه ی چهل، پنجاه و شصت را دیدند، فکر کردند این ها سه دهه است سحر شده اند کاریزما شده اند، هی گفتند و هی باور کردند این بی چاره ها.....این ها گفتند دیگر تمام شد، ساحری در کار نیست که سحرش دچار کسی شود.... انقلاب شکست خورد.نه! انقلاب مرد!......فاتحه.......

بیچاره ها بخندید.....دلم بحالتان می سوزد.....شما با منطقتان می خواهید همه چیز را نابود شدنی ببینید.آری هر چیزی روزی می آید و روزی هم می رود. آری امام هم یک وجود فیزیکی داشت روزی طلوع کرد و روزی هم غروب.شما فکر کردید که غروب حیاط فیزیکی امام غروب امام و تفکر او بود.شما فکر کردید خمینی دیگر به متن کتاب ها پیوست......او دیگر تمام شد.....تاریخ مصرفش گذشت.....اشتباه شما این است که او را با خود مقایسه می کنید.....شما فکر کردید دیگراز خمینی و انقلابش عکسی و نامی ناکام ماند در متن کتاب های تاریخ تا همه بدانند که اخر کار یک انقلاب و یک حرکت کاریزما شده چه بود.....شما خیلی احمقید.....شما تفکر امام را که روحی بود که به مردگان دهه چهل زندگانی بخشید را یک کاریزما و سحر می خوانید.....شما فکر می کنید انقلاب را فقط وجود فیزیکی خمینی به وجود آورد.....و با رفتن و غروب کردن این وجود فیزیکی حرکت او و نام او و انقلاب او هم خواهد مرد.....نه باید بگویم شما اشتباه می کنید.....انقلاب را تفکر خمینی به وجود آورد....تفکر او تفکر رسول الله بود....تفکری بود که هزار و اندی سال خاک گرفته بود.....روح الله روح خدا بود.....روح دمید در این کالبد.....اسلام را دوباره و تفکر اسلامی را دوباره زنده کرد.....شما خیلی احمقید، شما فرق تفکر اسلامی را با سحر نمی فهمید.....چقدر احمقید ای با منطق ها.....آری او رفت، اما نهضت او و تفکر او به سان نهالی ماند که باخون شهدایی که شما آنها را سحر شده می خواندید و آنها آنقدرعاشق تفکر خمینی بودند که به سان سحر شدگان می ماندند آبیاری شد و هر روز قوی تر و تنومند تر شد......و متن وصیت نامه شهدای این نهضت عظیم تیتر و شعار جنبش های آزادی خواه در سراسر این گیتی شد.....قرن بیستم به نام خمینی و فرزندان او نام گرفت.....انقلاب او و تفکر او مامن آزادی خواهان و مستضعفان جهان شد.....خمینی به کالبد خواب زده ی این گیتی روح دمید.....او پدر گیتی شناخته شد.....مسیحی بود برای این مردگان.....او روح خدا بود....روح خدا نمی میرد.....بخندید ای با منطق ها......بخندید ای احمق ها.....می خندم از خنده ی شما و از خیال خام شما.....

روح خمینی در پانزده خرداد سال شصت و هشت در یک شخصیت دیگر تجلی کرد.....پانزده خرداد سال شصت و هشت خمینی دوباره زنده شد.....نامش سید علی خامنه ای بود......روحش روح الله......همه با دیدن او فهمیدند روح خدا نمی میرد.....روح خدا جاریست، مثل هوا.....خامنه ای خمینیست، جاریست مثل روح الله.....این را می توانی از جوون های ایرونی سال هشتاد و شش بپرسی.....اینان به تو خواهند گفت که چگونه خمینی را در خامنه ای می بینند......انقلاب با رهبری او هر روز تثبیت تر شد.....این را می توانی از تمام بچه شیعه ها و آزادی خواهان سراسراین گیتی بپرسی.....

حال سال هشتاد وشش است....همه با منطق ها فهمیده اند..... همه احمق ها به خود آمده اند.....حال به حال زار خود و به خیال خام خود می گریند.....باز امروز هم روز عجیبیست.....عده ای می خندند و عده ای هم گریه می کنند.....انقلاب خمینی و نهضت او پرچمدارآزادی، استقلال و شرف در سراسر این گیتی است، این بزرگترین دلیل برای خنده است.....انقلاب خمینی ادامه راه رسول الله(ص) و مقدمه قیام و انقلاب مهدی(عج)در سراسر این گیتی است، این بزرگترین دلیل برای خنده است.....خمینی روح خداست.....روح خدا نمی میرد.....روح خدا با خامنه ای جاریست، این بزرگترین دلیل برای خنده است......اما گریه! چرا گریه؟......این گریه احمق ها و با منطق هاست که از حال زار خود و از خیال خام خود می گریند.....آنها جوون های ایرونی سال هشتاد و شش را در ادامه دادن این راه و در حراست از این نهضت مسمم تر از جوون های ایرونی در دهه ی چهل، پنجاه و شصت می بینند، این بزرگترین دلیل گریه آنهاست.....احمق ها حماقت کنید و در این حماقت هم بمیرید.....خواهید مرد.....نه اصلا شما مرده اید.....فاتحه......

               این را جوون های ایرونی سال هشتادو شش با دیدن چهره ی سید علی می گویند:

                  خمینی روح خداست.....روح خدا نمی میرد.....روح خدا جاریست، مثل هوا......

 

                                       

             در فراق رویت ای موسی عصر                 دست ما و دامن هارون تو

 

                                         ما برای نجات مستضعفان جهان بپاخواسته ایم.

                                                              خدایا شکرت.

                                                                   یاحق.

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------------کانون وبلاگ نویسان مذهبی

بسم الله الرحمن الرحیم
این جا ایران است...صدای ما را از کانون وبلاگ نویسان مذهبی می شنوید...!
دو حالت که بیش تر ندارد.یا این متن را نمی خوانی و یک راست می روی سراغ کامنت ها و برای بیش تر شدن بازدید کننده هایت - که این روزها خیلی علاقه داری کامنت ها تصاعدی بالا برود - کامنت می گذاری که:"مطلبت خیلی قشنگ بود.کولاک کردی.به من هم سر بزن.خوشحال می شم."غافل از این که این پست را مدیریت این وبلاگ به اختیار خود و به دعوت کانون وبلاگ نویسان مذهبی منتشر کرده است.
حالت دوم هم این است که دست و پا شکسته یا درست و حسابی این متن را می خوانی و کامنت می گذاری:"این ها یعنی چه؟"...یا این که "از وبلاگ تو بعید بود طرفداری یه گروه رو بکنی"...
خلاصه!خوانده یا نخوانده،موافق یا مخالف؛می خواهیم خبری را به گوشتان برسانیم.همه گوش ها جلو...جلوتر...!!:
کانون وبلاگ نویسان مذهبی از عید غدیر افتتاح شده و تا الآن فعالیتش را با عضویت 360 کاربر ادامه می دهد.واقعیتش را بخواهید می خواهیم بچه های وبلاگ نویس،به خصوص کسانی که مذهبی نویس هستند را در مکانی دور هم جمع کنیم تا با هم باشند و هم کمی یاد بگیرند که وبلاگ چیست - نه این که قبلا نمی دانستند - هم مسائلی که قرار است بدانند را در آن جا ببینند و بخوانند و نظر بدهند و هم این که در این دنیای بزرگ،اعلام موجودیت بنمایند.تعریف ما هم از مذهب خیلی وسیع تر از آن است که شما فکرش را بکنید.
از شما چه پنهان،انجمن هایمان برای فعالیت پایه می خواهند.کسانی را می خواهند که حرف برای گفتن داشته باشند.کسانی که دوست داشته باشند که درباره ی مسائل روز جامعه شان،تحلیل داشته باشند.و...
این همه مطلب را بلغور کردیم که بگوییم:شما پایه اید؟
اگر هستید:بسم الله
اگر نیستید:...چه بگویم؟خداحافظ؟؟...نه!!سلاااام!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 13:31  توسط سعید زارعی  | 

لطفا بیدارها بخوانند!!!

خوش به حال هرکی خوابه ما به بیداری دچاریم.....

خیلی وقت بود دنبال بهانه میگشتم تا پرستوی سینه ی سرخ دلم رو در آسمان سفید و بی انتهای کاغذ پروازدهم،اما نمی شد..... خیلی وقت بود دلم میخواست بیماری خودم و شما را و مثل شما را فریاد بزنم، اما نمی شد .... بیماری صعب العلاجیست این بی خوابی......

یکی از هم سنگرهایم نوشته بود چقدر این دنیای مجازی با صفحه کلید ومانیتورش او را از  مشق شب نوشتن در دفتر خطدارش دور کرده است به دنبال جایی می گشت تا دل نوشته هایش را بنویسد تا دیگر کسی نخواند بجز خودش وکسی نبیند بجز خودش و خطهای بی انتهای دفتر مشقش .... چه دردیست این درد بیداری.....

راست میگفت این همسنگرم بنویسی برای عده ای خواب زده بنویسی برای کسی یا کسانی که تورا و بیداری تورا حتی برای لحظه ای هم نمی توانند درک کنند.برای چه بنویسی؟.....چه بیماری صعب العلاجیست این بی خوابی....

روزها با گذشتن خودشون رسیدن سوم خرداد رو نوید می دادند.نوید رسیدن روزی که در آن تمام بغض ها ترکید، روزی که مشت مشت گل سرخ چیده شد از این خاک، بهانه ای بهتر از سوم خرداد سراغ نداشتم تا این پرستوی سینه ی سرخم را در آسمان سفید و بی انتهای کاغذ و این دنیای مجازی پرواز دهم ..... چه دردیست این درد بیداری......

این درد بی درمان بیدارها نه با قرص و آمپول ونه با مسکن های قوی و سرم وهیچ چیز دیگر علاج نمی شود که تو خود بهتر می دانی بیداری چه درد بی درمان شیرینیست!!!

دلم میخواهد با بیدارها بگویم، دلم میخواهد از بیدارها بپرسم،بپرسم که آی بیدارها شما ازکدام قبیله اید؟ شمااز جان باروت و خون و بیابان و نسلی افسانه ای که در هزار توی این شهر شلوغ ما گم شده اند، چه میخواهید؟چرا دلتان را مثل همه به سودهای چند درصدی بانک های به اصطلاح متشرع و بازار سهام و ارز و سکه و چه و چه خوش نمی کنید؟چرا مثل همه نمی خوابید؟!.... اصلا انگار نه انگار که در این شهر جنگ شده!!!.... چه درد بی درمانیست این  بیداری......

چرا؟! چرا؟! چرا؟! چرا مثل همه نمی خوابید؟! خوابی به درازی یک عمر.خوابی به گرمی داخل کافه های بزک شده و مملو از دختران و پسران این شهر. خوابی به حلاوت به جان هم انداختن جوانان بی گناه و معصوم این مرز و بوم بر سر دعواهای سیاسی ..... چرا مثل همه نمی خوابید؟!... اصلا انگار نه انگار در این شهر جنگ شده!!!.....چه بیماری صعب العلاجیست این بی خوابی.......

برای کسی دیگرفرق نمی کند تو از چه می گویی،از فکه و قتلگاه مردانش بگویی یا از دوکوهه و دوعیجی دیگر برای کسی فرقی نمی کند که تو از خس خس گلوی جانباز شیمیایی بگویی.از دختری که پدرش موجیست بگویی یا از زنی که هر شب قصه مردی را می خواند برای تنها پسرش و تنها بچه اش که روزی رفت و روزی هم خواهد آمد.... نه نمی آید او دیگر نخواهد آمد و قدرت گفتن این جمله را که او دیگر نخواهد آمد را برای تنها پسرش ندارد و مدام می گوید:او خواهد آمد، او خواهد آمد،آره علی جان او خواهد آمد، آنقدر می گوید تا شاید خودش هم باورش شود..... اما دریغ از گفتن یکبار آن هم با امید داشتن، به آمدنش...... بگذار هنوز هم قصه بخوانند، بگذار هنوزهم رمان و داستان بخوانند چه خوب می گفت سپهر:

                    هرچند که بر پیکر ما تاخته اید          از جمجمه های ما بنا ساخته اید

                هرچند که از رگ رگ ببریده ی ما          زنجیر طلا به گردن انداخته اید

           غم نیست اگر به اشک ما طعنه زنید          تاریخ قبیله را چونشناخته اید

بیایید بخوابید ای بیدارها!! اصلا انگار نه انگار در این شهر جنگ شده!!!......

بیدارها پایدار ماندید، پایدار هم بمانید. برای شما دعا می کنم. دعا می کنم شما هم مثل همه روزی بخوابید..... راحت راحت. دعا می کنم دیگر دست از لجبازی بردارید، عاقل شوید و دست از سر جنگ و اهلش بردارید. و مثل همه مشغول شوید، مشغول خودتان و مشغول دنیایتان.یک نگاهی جلو آینه به خود بیاندازید، دیگر گرد پیری سرورویتان  را پر کرده. بیایید این آخر کاری از نو شروع کنید. مثل خیلی از هم قطارانتان که از نو شروع کردند!!! راستی یادش بخیر مجید پازوکی را که در بیابان فکه جاودانه شد و گفت:به جزفکه وشهدای آن کل عالم مرخصه، مرخص،  راست می گفت به خدا قسم مرخصه، مرخص.و در آخر چه چیزی برای گفتن مانده است؟! جز اینکه بیدارها بخوابید!!! اصلا انگار نه انگار بیداری معنا دارد! اصلا انگار نه انگار شهیدی وجود دارد و شهادت معنا دارد! اصلا انگار نه انگار روزی جوون های ایرونی ای که بیداری رو بیدار کرده بودند خرمشهر را به خونین شهر تبدیل کردند! اصلا انگار نه انگار مشت مشت گل سرخ چیده شد ازاین خاک! اصلا انگار نه انگار در این شهر جنگ شده! اصلا انگار نه انگارجوون ایرونی ای وجود داشته و داره!

                 

                     یا ایها الذین امنو ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم (محمد آیه ۷)

 

                                    

                                  خرمشهر شهری با ۷۰ میلیون جوون ایرونی

                              همدمی کو؟ که بیاید با هم باده را سر بکشیم.......

                                                          یاحق  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 19:59  توسط سعید زارعی  |