ازبــــــه(سه 3)
به:مهربون ترین آدم عالم هستی
سلام آقا جان
ممنونتم که منو با همه بدی هام خریدی...............

دعا گوی همتون هستم
یادداشت های شخصی سعید زارعی
به:مهربون ترین آدم عالم هستی
سلام آقا جان
ممنونتم که منو با همه بدی هام خریدی...............

دعا گوی همتون هستم
از:یه جوون ایرونی(نسل سوم انقلاب)
به:پدرش(نسل اول انقلاب ملقب به پنجاه و هفتی ها)
سلام پدر عزیزم
این نامه را فقط به بهانه روزت نوشته ام یعنی روزت این اجازه را برای اولین بار در عمرم به من داده است که بتوانم راحت و صمیمی با تو حرف بزنم،از دغدغه هایم بگویم از آرمانهایی که دارم از اینکه چقدر حرف هم را می فهمیم بگویم، ازاین که چقدر مرا باور داری بگویم از یه دنیا حرف از یه دنیا بغض......پدر....پدر عزیزم......می گویم.....سوال می کنم......حرف می زنم......زنده ام......آرمانهایی دارم.......مرا باور می کنی؟........حرف مرا می فهمی؟
پدر عزیزم روزت مبارک........ببخش این جمله را دارم الآن می گویم شاید جایش اول نوشته ام بود.......اما جایش مهم نیست مهم خود عبارت است.......روزت مبارک پدر عزیزم.

می خواهم این بار من تو را ببرم به سال های دور به سالهای خیلی دور،سالهایی که تو بدان لقب گرفتی پنجاه و هفت،پنجاه و هفتی ها.حال، من به تو خطاب می کنم پدر پنجاه و هفتی من یادت هست در آن روزهای خونین هم سن الآن من بودی سرشار از شور و حماسه،سرشار از امید و پویایی، سرشار از بهترین واژه های دنیا.نسل تو و خود تو سرشار از دغدغه بودید،آرامش را به کلی فراموش کرده بودید، می گویند وقتی آرامش نباشد کسی دیگر نمی تواند به رفاه، مد و جنس مخالف و این جور چیزها فکر کند.شما فقط به ابزارهایی که شما را به هدفتان می رساند فکر می کردید؛گلوله،تفنگ،تظاهرات،شعار،مشت،دود،شهید،خون و.....اینها ابزار شما برای رسیدن به هدف مقدستان (انقلاب اسلامی)بود.

(توجه توجه!این تصاویر برای تزیین است و ربطی به نوشته ندارد)
پدر من دستت را می بوسم چقدر سخت است با این ابزار ها کار کردن،اما تو دل طوفانی ای داری و آرمانی بلند.......پدر عزیزم توکاری کردی که من و بچه های من و بچه های بچه های من تا قیامت باید به صف شوند و دست تو را ببوسند، تو آزادی را برای ما به ارمغان آوردی تو سوختی تا ما ساخته شویم تو آماج تهمت ها و ناسزا ها قرار گرفتی تا من و امثال من با ارامش،آرامشی که ناشی از تکیه دادن به تکیه گاهی چون تو بود سرگرم خاله بازی های کودکانه ی مان باشیم، پدرم من و نسل من با افتخار دست تو را می بوسیم.

پدرم یادت هست از همان اوایل انقلاب مدیریت کلان این گشور را به عهده گرفتی با سنی در حدود بیست و دو یا بیست و سه سال حتی به کابینه ی دولت هم راه یافتی، تو از تبار نسلی افسانه ای بودی،آرمانگرا،اصولگرا و عملگرا.پدرم من تو را تحسین می کنم تو به نیروی جوانی خود اعتقاد کامل داشتی، این عامل ثبات انقلاب بود.
تو در آن روزهای سخت اول انقلاب می خواستی تمام شعارهای انقلاب را و تمام آرمانهایی که به خاطر رسیدن به آن دستت را به خون برادرت آغشته می کردی و به دیوار می کوبیدی تا هر روز این خون نقش بسته از برادرت بر روی دیوار نگذارد تو ذره ای از آرمانهایت پا عقب بکشی، عملی کنی.تو با این کارت تمام معادلات شیاطین را بهم ریختی.......پدرم یادت هست؟ تازه مملکت داشت رنگ ارامش را به خود می دید که به تو و نسل تو جنگ را تحمیل کردند و تو در سن بیست و سه یا بیست و چهر سالگی هم انقلاب را مدیریت می کردی و هم جنگ را و از انقلابت جانانه دفاع می کردی، تو چقدر به نیروی جوانی ای که خدا در اختیارت قرار داده بود اعتقاد داشتی، این عامل پیروزی تو بود........پدر عزیزم من دست تو را می بوسم، روزت مبارک پدر عزیزم.پدرم انقلاب و روزهای سخت آن؛ جنگ و روزهای خونین آن از تو و نسل تو پولادی آب دیده ساخت تو هر روز قوی تر شدی و بیشترین کسی که از این قدرت تو خوشحال می شد من بودم چون قدرت تو قدرت من است و قدرت تو مایه ی آرامش من است.پدرم باور کن حالا دیگر جنگ تمام شده تو با مدیریت جوان خودت جنگ را به پایان رساندی، آن هم با پیروزی.......

(توجه توجه!این تصاویر برای تزیین است و ربطی به نوشته ندارد)
راستی شهادت برادرانت را تبریک و تسلیت می گویم.......پدرم من خوب یادم هست با همان نگاه کودکانه ام دیدم که تو از جنگ به خانه بازگشتی با لباسی خاکی، رنگ لباست نمی گذاشت خاک های جا خوش کرده بر روی لباست پیدا باشد اما رنگ لباست نمی توانست خاک های نشسته بر روی صورتت و موهای بلند و زیبایت را بپوشاند،چقدر خسته شدی......پدرم وقت آن رسیده این لباسهای خاکی را بیرون بیاوری، باور کن در باغ شهادت بسته شده......نه بهتر است بگویم به روزنه ای تبدیل شده دیگر عبور از ان بسیار سخت شده،سخت خیلی سخت......تو باید دیگر به فکر سازندگی باشی.....راستی پدر لباست را با احتیاط بیرون بیاور مبادا به زخم هایت گیر کند آخر انها تازه اند، درد دارد.هرچند می دانم چند تکیه ترکش کوچک تر از ان است که تورا اذیت کند......پدرم می دانم خسته ای، می دانم داری به سازندگی فکر می کنی، اما سوالی دارم پدرم دقت کرده ای در این روزها که تو به خانه برگشته ای من دیگر خاله بازی نمی کنم؟ می دانی بزرگ شده ام؟ پدرم من به سن بلوغ رسیده ام.......پدرم نبود تو در سالهایی که به وجوت نیاز داشتم مرا کمی متفاوت با تو بار آورده است.به نظرم ما تا حدودی با هم فرق می کنیم.......پدرم تو آرامش را به کلی فراموش کرده بودی و سرشار از دغدغه بودی تا من آرامش کامل را تجربه کنم.......پدرم کاش کمی هم برای من وقت داشتی کاش با من از آرمانهایت می گفتی از دغدغه هایی که داری از رنج هایی که کشیده ای از سختی هایی که دیده ای.پدرم من ناراحتم از اینکه آرمانهای بلند تو و دغدغه های زیاد و طوفانی تو را نشناخته ام،نمی دانم چقدر تقصیر خودم است اما این را می دانم که تو هم بی تقصیر نیستی.من می دانم دوران سازندگی و زمان پر هیاهوی اصلاحات داشت تمام زجرهایی را که کشیده بودی بر باد می داد و تو چه سختی هایی را که در این دوران نکشیدی من از کسانی که این فاصله را بین من و تو ایجاد کردند شاکی هستم، آخر به ما فرصت ندادند باهم از آرمانهایت حرف بزنیم از دغدغه هایت صحبت کنیم به خاطر همین از آرمانهای بلند تو و از دغدغه های طوفانی تو دیگر در نسل من اثری نیست، آرمانهای من و نسل من کوچک است حقیر است ما یاد گرفته ایم به سه چیز فکر کنیم آرمانهایمان در سه عبارت خلاصه شده است ازدواج، اشتغال و مسکن.می بینی چه ارمانهای حقیری داریم. پدرم شاید من در عمل باتو متفاوت باشم اما در اصول با تو تفاوتی ندارم.پدرم باید در این روز به من هدیه بدهی من چیزی برای هدیه دادن به تو ندارم تو به هدیه ی من نیازی نداری این منم که نیازمند هدیه ی تو هستم پدرم هدیه هایت می تواند چند چیز باشد؛تو می توانی همان اعتقادی را که به مدیریت جوان خودت در سالهای اول انقلاب و فرماندهی جنگ داشتی حالا به من داشته باشی من در همان سن هستم.....پدرم می توانی آرمانهایت را به من هدیه بدهی با من و نسل من حرف بزن تو قدرت تاثیر کذاری داری.خدا می داند اگر عرصه را فراهم کنی من و نسل من می توانیم همان جوان دلخواه تو باشیم، سرشار از آرمان و دغدغه.پدرم آرمان و دغدغه باید برایم ایجاد شود تا به مسائل کوچک مثل مد و جنس مخالف و.... فکر نکنم.نه اینکه بها ندهم نه آنها را کنترل کنم.اگر به من ومدیریت جوان من اعتماد کنی خواهی دید من و نسل من درست مثل خودت و نسل تو رابطه با جنس مخالف را در چار چوب ازدواج قرار می دهیم و به مد به اندازه ی خودش و به اندازه شخصیت خودمان که ناشی از نسل افسانه ای و بزرگ توست بها می دهیم.پدرم من به تو و انقلاب تو و جنگ تو وآرمانهای تو و دغدغه های تو افتخار می کنم.خواهش می کنم عرصه را برای مدیریت ما جوون های ایرونی فراهم کنید تا ببینید ما هم می توانیم نسلی باشیم افسانه ای درست مثل نسل خود شما.راستی پدر جان ما جوون های ایرونی دیگر خاله بازی نمی کنیم، نسل سومی ای شده ایم آرمانگرا، اصولگرا و عملگرا.
مارا باور کنید............پدر عزیزم روزت مبارک
خدایا شکرت