X
تبلیغات
نشانـــــی
یادداشت های شخصی سعید زارعی
دکتر غلامحسین الهام
۱-     رئیس جمهور محترم جناب آقای روحانی در یکی از مناظره های انتخاباتی جمله ای را بیان کردند که در حافظه ملت احتمالا ماندگار خواهد شد و چه بسا این جمله در جلب آرای وی نیز تاثیر بسزایی داشته است و آن سخن کلیدی این بود: “من حقوقدانم، سرهنگ نیستم”.
 
این عبارت انگیزه ای است که بخشنامه ۱۰۷۳۹۴ مورخ ۱۵/۵/۱۳۹۲ معاون اول ایشان را با توجه به شأن حقوقدانی رئیس جمهور و کاملا از منظر حقوقی مبانی چنین اختیاری و آثار حقوقی آن صرف نظر از هر نوع مصادیق مصوبات به ارزیابی پرداخت و به تبعات آن در روند مدیریت کشور در آینده و آثار بین المللی آن در تعاملات فراملی توجه کرد. هرچند تصورم این است که این بخشنامه بدون اطلاع رییس جمهور صادر شده است.
 
۲-     بخشنامه مزبور حاوی چندین موضوع است، البته این بخشنامه را با بخشنامه دیگری به شماره ۱۰۷۳۹۲ درمورد طرح مهرآفرین صادر شده است اشتباه نکنید. موضوع و موضع این یادداشت بخشنامه راجع به طرح مهرآفرین نیست که البته آن نیز در جای خود قابل بحث است.
یکی از موضوعات مورد توجه آن بخشنامه چنین است:
 
کلیه وزارتخانه ها، سازمانها و موسسات و شرکتهای دولتی و سایر دستگاه های اجرایی اکیدا از تداوم اجرای “تصویب نامه ها و تصمیم نامه هایی که از ۱/۳/۱۳۹۲ توسط دولت، کمیسیون ها، وزرا و نمایندگان ویژه یا شوراهای عالی صادر شده و مراجع ذیربط نسبت به آن اظهارنظر ننموده اند و نیز اجرای قراردادهایی که به استناد به مصوبات فوق منعقد شده، خودداری نمایند.”
 
همانگونه که ملاحظه می شود مصوبات مورد نظر بوسیله مراجع قانونی یعنی دولت جمهوری اسلامی و یا کمیسیون های خاص دولت طبق اصل ۱۳۸ قانون اساسی و یا شوراهای عالی مانند شورای عالی اداری مطابق قوانین مربوط ، به تصویب رسیده اند. در حقیقت مرجع تصویب کننده دارای مشروعیت و صلاحیت بوده و اعتبار حقوقی آن در وضع چنین مقرراتی محل تردید یا تشکیک قرار ندارد. آیا معاون اول رئیس جمهور می تواند اجرای مصوبات هیئت وزیران و آنچه در حکم مصوبات مزبور است و قانون اساسی در اصل ۱۳۸ بدان تصریح دارد را متوقف نماید؟ و یا این مصوبات را فاقد اعتبار توصیف کرده و برای اجرای آنها تنفیذ مجدد آنها را بوسیله دولت بعد، ضروری بداند؟
 
“هیئت دولت” نهاد و ترکیب خاصی متشکل از رئیس جمهور و وزیران است که یکی از ارکان کشور محسوب شده و اختیارات آن مبتنی و متکی بر قانون اساسی است. این مصوبات حتی بوسیله رئیس جمهور قابل توقف و تغییر نیست و اگر رئیس جمهور چنین تصمیمی داشته باشد ناگزیر باید از طریق دولت اقدام نماید.
 
اصولا مرجع دیگری جز مرجع تصویب کننده که دولت است، حق اصلاح، تغییر، نسخ و یا توقف مصوبه را ندارد، تنها دیوان عدالت اداری حق ابطال و نه تغییر، اصلاح و یا توقف اجراء را دارد.
 
مجلس شورای اسلامی هم در حدود اختیارات قانونگذاری می تواند مبادرت به وضع قانون کند و چنانچه قانون مصوب موجب مغایرت مصوبه دولت با قانون گردد، قانون حاکم بر مصوبه دولت خواهد شد. معاون اول رئیس جمهور که اختیارات او ناشی از رئیس جمهور بوده، بالاستقلال- جز در مواردی که قانون اساسی امری را محول نموده باشد- حقی نسبت به تصرف در مصوبات دولت ندارد. در هیچ یک از مقررات و نیز قانون اساسی معاون اول، “قائم مقام” دولت در اتخاذ تصمیماتی از جنس آنچه در بخشنامه ذکر شده، محسوب نشده است.
 
۳-در یک نظام حقوقی، مصوبات نهادهای قانونگذار یا وضع کننده مقررات، قائم به تصویب کنندگان نیست تا با انقضای دوره حاکمیت آنها، یا برکناری و حتی عزل، مصوبات آنها بی اعتبار قلمداد گردد. پس قانون یا مصوبه ای بعد از تصویب و نهایی شدن، هویت و موجودیتی مستقل از وضع کنندگان و پدیدآورندگان خود داشته و حیات مستمر پیدا می کند. به طور مثال قوانین مصوب مجالس مختلف از آغاز مشروطه تاکنون مادام که نسخ یا اصلاح نشده باشند به همان ترتیب وضع شده، معتبر خواهند بود. همین حکم در مورد مصوبات دولت نیز جاری است به گونه ای که مصوبات دولت های گذشته حتی دولت های قبل از انقلاب مادام که بوسیله مراجع صالح به هر دلیلی از جمله مغایرت با شرع یا قانون اساسی یا قوانین مصوب بعدی، نقض یا نسخ نشوند، معتبر خواهند بود. کما اینکه در همه دستگاه ها و سازمانها به همین گونه عمل می شود.
 
آیا برای ملت عزیز و شریف ایران سوال برانگیز نخواهد بود که چگونه است که مصوبات دولت “هویدا” مادام که به وسیله مراجع صالح ابطال نشده اند، لازم الاجرا هستند ولی مصوبات دولت جمهوری اسلامی دوره احمدی نژاد غیرقابل اجرا شده اند؟!!
 
کدام قانون از قانون اساسی تا قوانین عادی و کدام حکم شرعی به معاون اول رئیس جمهور چنین اختیاری اعطا کرده است تا با اراده شخصی و یا تصورات فردی، حرکت قانون در کشور را متوقف کند؟
 
۴-     آن بخش از بخشنامه که تصریح می کند اجرای مصوباتی که در مورد آنها اظهارنظر نشده است، متوقف شوند، نقض آشکار اصل ۱۳۸ قانون اساسی است چرا که مطابق این اصل اعتبار اجرایی مصوبات منوط به تایید رئیس مجلس شورای اسلامی یا نهاد نظارتی دیگری همچون سازمان بازرسی کل کشور یا دیوان عدالت اداری و امثال آن نیست. این بخش از اصل ۱۳۸ قانون اساسی تصریح می کند:
 
“تصویب نامه ها و آیین نامه های دولت و مصوبات کمیسیون های مزبور در این اصل، ضمن ابلاغ برای اجرا، به اطلاع رئیس مجلس شورای اسلامی می رسد … “
 کلید روحانی
در کجای قانون اساسی اعتبار مصوبه دولت متوقف به اظهار نظر رئیس مجلس است؟ مگر حتی طبق مقررات عادی و رویه های جاری، رئیس مجلس در مورد تایید مصوبات نظری ابراز می کند؟ وظیفه رئیس مجلس صرفا اعلام مغایرت است و نه تایید و یا اعلام نظر به طور مطلق.
بخشنامه معاون اول در واقع بدعتی حقوقی وضع نموده و بر خلاف قانون اساسی اعتبار مصوبات دولت را ساقط کرده است. آیا ایشان توجه دارند که بر سر شاخ بن می برند؟
 
۵-     بخش دیگری از بخشنامه ناظر به مصوباتی است که مورد ایراد اصل ۱۳۸(یعنی ایراد رئیس مجلس) واقع شده اند. بدیهی است که طبق قانون اساسی و حتی قانون عادی، این مصوبات با ایراد رئیس مجلس نه ابطال می شوند و نه بلافاصله اعتبار اجرایی خود را از دست می دهند بلکه به موجب همان قانون عادی- علی رغم آنکه در مورد انطباق این قانون با اصل ۱۳۸، اشکالات جدی مطرح است- بعد از انقضای زمان خاصی که در قانون ذکر شده در صورت عدم تجدیدنظر دولت در همان حدود مغایرت و نه  بطور کلی، ملغی الاثر می شوند. استفاده از تعبیر ملغی الاثر حتی با التفات به عدم امکان اعلام بطلان مصوبه به دلیل مغایرت با قانون اساسی مورد استفاده قرار گرفته است چرا که استفاده از واژه ابطال یا بطلان، آشکارا مغایر قانون اساسی بوده و حتما قانونگذار مفهوم خاصی از ملغی الاثر مد نظر داشته که با ابطال متفاوت است. اگرچه دامنه تعریف آن مشخص نشده است. دستور توقف کلی اجرای یک مصوبه که به نحو جزیی مورد ایراد قرارگرفته و چه بسا در همان مورد هم تجدیدنظر شده باشد، نقض دیگری از اصل ۱۳۸ قانون اساسی است که بخشنامه مبادرت به آن نموده است.
 
۶-     نکته عجیب دیگر در این بخشنامه توقف اجرای قراردادهایی است که به موجب مصوبات ذکر شده منعقد گردیده اند. این دستور، نقض حقوق ناشی از قرارداد و تضییع حقوق دولت و طرف های قرارداد است. معاون اول رئیس جمهور چگونه بدون حکم محکمه و مراجع صالح قضایی اعتبار قراردادهای داخلی و احیانا بین المللی بین دولت و طرف های دیگر را از بین برده و یکطرفه به توقف قرارداد حکم نموده است؟ این امر به حقوق مسلم طرفین آسیب زده و چه بسا خسارتهای ناشی از آن را به ملت تحمیل کند، این هزینه های تحمیلی غیرقانونی و غیرحقوقی به ملت را چه کسی باید جبران کند؟ البته این در فرض بخشنامه است، نه صادر کننده بخشنامه و نه این جانب نمی توانیم تصریح کنیم اصولا قراردادی وجود داشته یا نه؟
 
ولی بخشنامه مجوز آن را صادر کرده است و خسارات محتمل ناشی از آن نیز بر مردم قابل تصور است. از آثار بین المللی و خسارات ناشی از آن نیز نباید غفلت کرد. چرا که بدون توجه و احصای موارد و مصادیق به صورت کلی تمامی این قراردادها متوقف شده اند. از سوی دیگر این بی ثباتی در تصمیمات حقوقی دولت و ملت خسارت بزرگ دیگری است و مغایر با سیاست اعلامی اقای رئیس جمهور است که در تبلیغات انتخابی به حق، “آرامش را چون انرژی هسته ای حق مسلم مردم دانسته اند”. بالاخره از ۱/۳/۱۳۹۲ چه اتفاقی افتاده است که از این تاریخ دولت دهم فاقد مشروعیت شده باشد؟  و قبل و بعد آن چنین نبوده است!
 
۷-     بدون ورود در قصد و انگیزه و داوری خاص بویژه در مورد رکن معنوی و صرفا جهت تطبیق رکن مادی این اقدام با قانون، ناگزیر به ماده  ۵۷۶ قانون مجازات اسلامی توجه می دهم که با وجود مسئولیت بخشنامه مزبور می تواند مصداقی آز آن باشد:
“چنانچه هر یک از صاحب منصبان و مستخدمین و مامورین دولتی و شهرداریها در هر رتبه و مقامی که باشد از مقام خود سوء استفاده نموده و از اجرای اوامر کتبی دولتی یا اجرای قوانین مملکتی و یا اجرای احکام یا اوامر مقامات قضائی یا هرگونه امری که از طرف مقامات قانویی صادر شده باشد جلوگیری نماید به انفصال از خدمات دولتی از یک تا پنج سال محکوم خواهد شد.”
 
انتظار از رئیس جمهور محترم در آغاز کار آن است که از رفتار نظام مند غیرقانونی و مغایر قانون اساسی به جد جلوگیری نموده و بخشنامه غیرقانونی را لغو نمایند و دولت را با بدعت حقوقی آغاز نکنند .
 
از خداوند متعال در طی راه دشواری که پیش رو دارند برای ایشان توفیق و توان مسالت دارم.
 
 منبع: نکات پرس


برچسب‌ها: دکتر الهام, حجت الاسلام روحانی, دولت یازدهم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت 12:58  توسط سعید زارعی  | 

متن پیش رو سخنان حضرت آقا در تاریخ 23 بهمن سال نود و یک است، در جمع اعضای مجمع عالی حکمت اسلامی که احساس کردم نیاز اساسی ای به باز خوانی و تفکر دارد به خصوص در این روزها که آغاز سال تحصیلی حوزه های علمیه است.

بسم
اللهالرّحمنالرّحيم
خيلى جلسهى خوبى بود براى من؛ هم با آقايان از نزديك آشنا شدم، هم مطالب بسيار خوب و سخنان پر مغزى را از شما دوستان شنيدم. در مورد مسائل روحانيت و حوزههاى علميه، هيچ چيزى براى بنده خوشحالكنندهتر از اين نيست كه ببينم جمعى از فضلا پر مغز حرف ميزنند، دقيق فكر ميكنند، مسائل گوناگونِ مورد نياز را درك ميكنند و دنبال آنها ميروند؛ اين براى من واقعاً خيلى لذتبخش است؛ و امروز از آن جلسات بود؛ الحمد لله ربّ العالمين. خب، «علماء حكماء كادوا ان يكونوا انبياء»؛(۱) انشاءالله كه مصداق اين باشيد.
 من چند تا نكته را عرض بكنم. خيلى حرفها گفته شد، بعلاوه وقت كم است. يك نكتهى اصلى اين است كه هرچه ميتوانيد، در استحكام و پايدارى اين مركز و اين كانون اصلى تلاش كنيد؛ اين اساس قضيه است. نگذاريد اين مجمع عالى حكمت به نحوى از انحاء ضعيف شود؛ روزبهروز در تقويت اين سعى كنيد. اين يك بناى مباركى است كه الحمدلله شماها همت كرديد و اين كار را راه انداختيد؛ واقعاً «كشجرة طيّبة»(۲) است؛ منتها بايد اصل آن را ثابت كنيد. اگر چنانچه غفلت شود، اشتباه شود، كوتاهى شود، خدمترسانىِ كم انجام بگيرد و همهى آنچه كه شماها داريد، براى حفظ و بقاء و استمرارِ اينجا به صحنه نيايد، از دست خواهد رفت يا ضعيف خواهد شد - كه ضعيف شدن هم مثل از دست رفتن است؛ فرقى نميكند - آن وقت خسارت پيدا خواهيم كرد.
 همين مشهدى كه شما مثال زديد و تعجب ميكنيد كه مشهد طالب و مايل مسائل حِكمى و فلسفى است، خب اين مشهد يك روزى در كشور ما كانون حكمت بوده است. يعنى حكماى بزرگى در اين شهر حضور داشتند؛ مثل مرحوم آقا بزرگ حكيم، پسرش آقا ميرزا مهدى حكيم، يا مثل مرحوم شيخ اسدالله يزدى كه عارف بود؛ اينها همه در مشهد بودند، مال دورهى قبل از دورهى اساتيد ما هستند. يعنى پدر من، هم پيش مرحوم آقا بزرگ درس خوانده بود، هم پيش مرحوم آ شيخ اسدالله يزدى. طبقهى قبل از ما و اساتيد ما، اينها را درك كرده بودند قبل از اينها، مرحوم آ ميرزا حبيب - عارف و حكيم - در مشهد بوده. يا مرحوم حاج فاضل سبزوارىالاصلِ سَرخَروى در مشهد در عين حال كه ملّا و مدرّس فقه و اصول بود، ليكن اهل حكمت بود. بنابراين مشهد مركزِ اينجورى بوده. خب، دقت نكردند، توجه نكردند، يكباره از بين رفت؛ مشهد تبديل شد به يك مركز ضد حكمت. يعنى توجه نكنيد، اينجورى ميشود.
 به نظر من هنر بزرگ مرحوم علامهى طباطبائى (رضوان الله تعالى عليه) اين بود كه پافشارى كرد و كار خود را در شرائط مختلف ادامه داد. حتّى طبق آن نقلهائى كه ما شنيديم - گرچه آن وقت هم بنده به ذهنم بود، منتها دقيق يادم نيست - هنگامى كه ايشان «اسفار» را تعطيل كردند، همان جا در همان مسجد سلماسى «شفاء» را شروع كردند. خب، اين يعنى استقامت. پس كار اول شما اين است.
 مسئلهى دوم كه آقايان مطرح كرديد، مسئلهى چشمانداز است. خيلى خوب است كه شما به فكر چشمانداز ده ساله و بيست ساله و پنجاه ساله باشيد. به نظر من آن چشمانداز بلند مدت - حالا چه فرض كنيم كه اين بلند مدت، به قول شما پنجاه سال است، يا سى سال است، يا بيست سال است - بايد گسترش گفتمان فلسفهى اسلامى در دنيا باشد؛ اين را هدف قرار دهيد. امروز مطلقاً اينجور نيست، بلكه بعكس است. يعنى امروز در ايران مثلاً در محيطهاى دانشگاهى و علمى ما فلسفهى كانت بمراتب رائجتر و شناخته شدهتر است از فلسفهى بوعلى سينا. يعنى ابنسيناى با اين عظمت كه همهى تاريخ بشر، از هزار سال پيش به اين طرف، با اسم او درگير است، در مجامع دانشگاهى ما حكمت و فكر فلسفىاش شناخته شده نيست به آن اندازهاى كه كتاب فكر فلسفىِ مثلاً كانت شناخته شده است. اين يك مسئلهى مهمى است. ما بايد عكس اين را عمل كنيم. يعنى بايد هدف را اين قرار بدهيم كه تفكر فلسفهى اسلامى - حالا با همان مشخصاتى كه دارد؛ كه خود اين، جاى بحث و گفتگو دارد كه فلسفهى اسلامى چيست - در دنيا به عنوان گفتمان فلسفى شناخته شود، در دانشگاهها رواج پيدا كند، متفكرين عالم از آنها مطلع باشند، روى آنها بحث كنند، نقد و انتقاد كنند، در مجلات علمىشان منعكس شود. خب، اين كار طبعاً متوقف به اين است كه شما كارهاى بينالمللى داشته باشيد؛ كه حالا يكى از آقايان گفتند كه ما اين قضيه را نداريم.
 به نظر من ارتباطات بينالمللى شما با مجامع علمى بايد زياد باشد. امروز هم زمينهى دنياى اسلام آماده است. مثلاً فرض كنيد مصر حالا يك مقدارى درش باز شده است. خب، اين «احمد طيب» خودش جزء علاقهمندان به فلسفهى ملاصدرا است؛ با اينكه ميدانيد در مجموعهى علماى اهل سنت، گرايش عقلى و فلسفى خيلى ضعيف است. آنجا كسانى هستند كه با مسائل فلسفى و حِكمى ما تا حدودى ارتباط ذهنى و علمى برقرار كردهاند؛ خب از همين ميشود استفاده كرد، ارتباطات را زياد كنيد، دعوتشان كنيد، شما برويد؛ فقط براى مسائل حِكمى و عقلى و عرفانى و كلامى. اين هم يك نكته است كه به نظر من خيلى بايد به آن توجه شود.
 مسئلهى امتداد كه آقايان اشاره كرديد به عرايض من، من اينجا در اين كاغذى كه يادداشت كردهام، مجدداً آن را ذكر كردهام. بله، فلسفههاى مضاف - مثل فلسفهى علوم انسانى، فلسفهى روانشناسى - خوب و لازم است؛ اينها همان چيزهائى است كه امتداد حكمت ما محسوب ميشود؛ منتها تكيهى اساسى را بايد بگذاريد روى مسائل كلان جامعهى اسلامى؛ مثل حكومت. ما وقتى به فلسفههاى غرب نگاه ميكنيم، مىبينيم مسائلى مثل حكومت، اقتصاد، شأن مردم، شأن انسان، طبق نظرات آنها، حل ميشود. اينها مسائل بنيادى شاخههاى اصلى زندگى و جامعه است؛ اينها بايد در فلسفه پاسخ پيدا كند.
 البته بعضى از آقايان در اين يكى دو سال اخير به من گفتند كه ما داريم در اين مسائل كار ميكنيم - حالا من در اين خصوص ارزيابىاى ندارم - بايد در اين زمينه كار شود. واقعاً برويم ببينيم بر اساس فلسفهى ما، شكل جامعه، بنيان سياسى جامعه، حكومت در جامعه، به چه شكلى خواهد بود؛ يعنى ما براى مسئلهى حكومت، در فلسفه چه پاسخى داريم. نميشود بگوئيم آقا فلسفه ذهنيات محض است و به مسائل زندگى و جامعه ارتباطى ندارد؛ اين معنى ندارد. به نظر من بخش عمدهاى از جاذبهى فلسفهى غرب، مربوط به اين است. همچنين مسئلهى اقتصاد. بنابراين به طور كلى جهانبينى اسلام تبيين شود. مواد اصلى جهانبينى اسلام را مشخص كنيد - مسئلهى انسان، مسئلهى خدا، مسئلهى ارتباط انسان و خدا، مسئلهى تكليف - در فلسفهى اسلامى روى اينها كار شود. البته اينها پاسخهاى روشنى هم دارد، در فلسفهى ما خيلى از اينها مسائل مبهمى نيست؛ اما بايد اين پاسخها منعكس شود، گفته شود.
 مسئلهى ديگر، مسئلهى كتابهائى است كه بايد در مجموعه توليد شود. بله، من هم عقيدهام همين است كه شما كار ستادى بكنيد؛ كار صف را به همان مجموعههائى كه در قم هستند، واگذار كنيد. خود شماها هم در آن مجموعهها و در آن پژوهشكدهها شركت داريد؛ كار صف را آنها بكنند، منتها هدايت را شما بايد بكنيد. يعنى كار ستادى به مسئلهى كتاب بپردازد.
 ما در مورد كتاب واقعاً مشكل داريم. حالا مثلاً آقايان فرمودند كه ما ميخواهيم فلسفهى مشّاء يا فلسفهى اشراق را براى طلبهها تبيين كنيم. طلبههاى ما از فلسفهى مشّاء خبرى ندارند. خب، چگونه تبيين ميكنيد؟ حتماً «شرح اشارات» بخوانيم؟ يا فرض كنيد كه «شفاء» بخوانيم؟ بايد حتماً اين متن طولانىِ مفصلِ محتاج به تبيين كان يكون را خواند؟ راهش اين است؟ يا نه، راه ديگرى هم وجود دارد. امروز خواندن تفكراتِ مثلاً فرض كنيد ماركسيستى حتماً متوقف به اين نيست كه انسان بردارد كتاب «سرمايه» را تدريس كند، يا بردارد متن كتابهاى كانت يا هگل را بخواند. چه لزومى دارد كه حتماً متن مطرح شود؟ متن بايد در اختيار باشد؛ هر كس ميخواهد، مراجعه كند.
 من قبلاً در جمع آقايان راجع به فلسفهى ملاصدرا مطالبى گفتم و خب، يكى دو تا كارِ خوب شد. جناب آقاى مصباح هم يكى از كتابهائى را كه يكى از آقايان نوشتند - آقاى عبوديت - كه خلاصهى آراء ملاصدرا در مسائل گوناگون فلسفى است، براى من آوردند. اينها خوب است، اما كم است. به يك كتاب اكتفاء نشود؛ از نگاههاى مختلف نوشته شود. در خود فلسفهى ملاصدرا، در بخشهاى مختلف ميتواند يك منظومهسازىهائى بشود. عين همين قضيه، در مورد فلسفهى اشراق است؛ عين همين قضيه، در مورد فلسفهى مشّاء است. ما بايد منظومهسازى كنيم. بالاخره مجموعهى تفكرات فلسفى و عرفانى ابنسينا با همديگر همراه است، غير قابل انفكاك است. اينها چيست؟ كسى بخواهد اينها را بداند، حتماً لازم نباشد كه برود بنشيند مثلاً «شفاء» را بخواند؛ اين خيلى لازم نيست. گاهى اوقات خواندن كتابى كه در هزار سال پيش نوشته شده است، با ادبيات آن روز، با مشكلاتى كه فهم اين كلمات دارد، اصلاً خودش تضييع وقت محسوب ميشود؛ ممكن است افرادى را از فلسفه دور كند؛ در حالى كه اگر شما بنشينيد مثلاً يك كتابى دربارهى آراء فلسفى ابنسينا تبيين كنيد، از آراء او منظومهسازى كنيد، اين مسلّماً جاذبهى زيادى خواهد داشت. اين جزو كارهاى لازم است، اما اين كار در حوزه انجام نميگيرد. خب، مرحوم آقاى طباطبائى اين كار را در «بداية» و «نهاية» به يك شكلى انجام دادند؛ منتها اين كارِ آقاى طباطبائى است، اين كه كار نهائى نيست؛ كار يكى از بزرگانِ اين قضيه است؛ و تازه، آراء خود آقاى طباطبائى است، آراء ملاصدرا نيست؛ يعنى در كتاب «بداية» و «نهاية» براى آراء ملاصدرا منظومهسازى نشده، بلكه خود ايشان نظراتى دارند، نظرات ابتكارى هم دارند، حرفهاى خاصى هم دارند، چيزهائى هم اضافه كردند، اينها را ايشان بيان كردند. فرق ميكند كه انسان خودش در فلسفه تأليفى بكند، يا اينكه يك فلسفهى معروفى را تبيين و ارائه كند. اين دومى جايش خالى است.
 علاوهى بر اين، به نظر من در بخشهاى مختلف، مسائل گوناگون فلسفى قابل تبيين است. ما امروز در همين فلسفهى خودمان مسائل گوناگونى داريم كه اينها را بايد تبيين كرد. يك مسئلهاى است، كه بايد اين را بيان و روشن كرد. گذشتگان ما هم داشتهاند. يعنى هم در قديم و هم در دوران معاصر، دربارهى يك مسئلهى خاصى از مسائل فلسفه، كتاب مينوشتند. خود ملاصدرا در كنار كتاب عظيم «اسفار»، شما مىبينيد مثلاً «مشاعر» را دارد، تقريباً مخصوص مسائل وجود؛ يا مثلاً «مبدأ و معاد» را دارد، دربارهى مسائل مبدأ و معاد. همين مرحوم آقا على زنوزى كه شما اسم آورديد، ايشان دربارهى «وجود رابطى» رسالهاى نوشته است. البته چهل پنجاه سال پيش، من آن را ديدم؛ رسالهى كوچكى بود به نام «رساله فى الوجود الرّابطى». حالا تعيين اين كه كدام مسئله اولويت دارد كه انسان آن را مورد توجه قرار دهد، يك بحث ديگر است؛ اينكه واقعاً وجود رابطى اينقدر اهميت دارد كه انسان دربارهاش رسالهاى بنويسد يا نه؛ اما خب، خيلى مهم است كه انسان مسائل گوناگونى را انتخاب كند و ذكر كند.
 يك كار ديگرى هم كه به نظر من جايش خالى است، نوشتههائى دربارهى فلسفهى تطبيقى است؛ شبيه آن كارى كه ويل دورانت در «لذات فلسفه» كرده، كه لابد ملاحظه كردهايد. «لذات فلسفه» يك كتابى است كه با ادبيات خيلى شيوا و شيرينى نوشته شده و مرحوم دكتر عباس زرياب هم ترجمهى خيلى خوبى كرده؛ انصافاً خيلى خوشقلم ترجمه كرده. اين كتاب، مباحثه و مناظرهى بين فلاسفهى قديم و جديد غرب است در يك مسئلهى خاصى؛ مثل اينكه اينها يك جلسهاى تشكيل دادهاند و دارند با هم بحث ميكنند؛ هگل يك چيزى ميگويد، بعد كانت جواب او را ميدهد، بعد دكارت حرف خودش را ميزند؛ همين طور دانه دانه اينها شروع ميكنند با همديگر بحث كردن. اگر يك چنين كار شيرين و شيوائى انجام بگيرد، چقدر خوب است. فرض كنيد اين كار دربارهى موضوع «اصالةالوجود» انجام بگيرد؛ ملاصدرا يك حرف دارد، همين مرحوم آقا على حكيم يك حرف دارد، مرحوم جلوه يك حرف دارد؛ بعد، از قدما، شيخ اشراق يك حرف دارد - كه منكر اين معناست - ميرداماد يك حرف دارد. اگر فرضاً اينها با همديگر بحث كنند، چقدر چيز قشنگى از آب در مىآيد. اينها حكمت را ترويج ميكند، و ما امروز به اين ترويج احتياج داريم.
 يك مسئله، مسئلهى نوشتن كتاب فلسفى براى كودكان است، كه غربىها دارند اين كار را ميكنند. دو سه سال قبل از اين، يك كتابى براى من آوردند، من مبالغى نگاه كردم. خب، از همان اوّلى كه شروع ميكند، واقعاً فلسفه است؛ ليكن باب كودكان است. اين كتاب، يك كتاب خيلى قشنگى است در باب فلسفه - حالا اسمش يادم نيست؛ توى كتابهايم هست - به نظرم يك آمريكائى اين را نوشته. ما به اينجور كتابى احتياج داريم. بچههاى ما ذهنشان دارد فلسفى ميشود. خوشبختانه حركت جامعه و نظام موجب شده كه ذهنها عقلانيت پيدا كند. جوانهاى ما واقعاً سؤال ميكنند. اين سؤالهائى كه زياد شده، اين را بايد مبارك دانست؛ منتها ما بايد جوابگوئى داشته باشيم. حس سؤال كنندگى دارد زياد ميشود، و اين همينطور دارد به نسلهاى پائينتر منتقل ميشود.
 ما يك نوهى كوچكى داريم، دو سال و نيمش است و هنوز درست حرف هم نميزند. چند روز پيش يك ميزى اينجا بود، داشت مىانداخت. به او گفتم اين ميز را نينداز. گفت: چرا؟ خوشم آمد از اين كه گفت چرا. چرا نيندازم؟ دنبال علت ميگردد. بعد پنجه ميزد به يك بچهى ديگرى، گفتم آقاجان نكن. گفت: چرا؟ اين سؤال كردن از علت، خيلى چيز مهمى است. اين حالت دارد به وجود مىآيد. حالا وقتى او ده ساله بشود، سؤالات زيادى برايش مطرح است: چرا؟ چرا؟ چرا؟ وقتى همين بچه، يك جوان هجده نوزده سالهاى باشد، سؤالات قوىترى در ذهنش ايجاد ميشود. ما بايد براى اين سؤالات جواب داشته باشيم. اين كار، كار شماهاست. شما واقعاً ميتوانيد اين كار را انجام دهيد.
 خب، حالا جزئياتى هم مطرح شد؛ مثل مسئلهى مَدرس و اينها. اين مطلبى كه آقاى غروى فرمودند، بنده هم همين جور فكر ميكنم؛ به اين معنا كه اگر چنانچه فلسفه حساب خودش را از حوزه جدا نكند - يعنى همان دعواى قديمى و سنتىِ علوم عقلى و علوم نقلى تشخص پيدا نكند - بهتر است. مثلاً امام (رضوان الله تعالى عليه) صبح و عصر به مسجد سلماسى مىآمد و درس ميگفت - صبح فقه ميگفت، عصر هم اصول ميگفت - مرحوم آقاى طباطبائى هم پيش از ظهر در همان مسجد فلسفه ميگفت؛ فقط تفاوتش اين بود كه امام آنجا مىنشست، آقاى طباطبائى اينجا مىنشست؛ جايشان فرق داشت. هر دو، روى زمين مىنشستند - هم امام روى زمين مىنشست، هم آقاى طباطبائى - و درس ميگفتند؛ آن هم در «مسجد». واقعاً چه اشكالى دارد كه ما درس فلسفه را در مسجد آقاى بروجردى بگوئيم؟ بزرگان فلسفهى ما - آقاى جوادى، آقاى مصباح، آقايان ديگر - آنجا فلسفه بگويند؟ فلسفه را بايد به عنوان يك علم دينىِ محض به حساب آورد. خب، جايش كجاست؟ جايش در مسجد است.
 گذشتگان ما هم همين جور بودند. خب، شما ملاحظه كنيد مرحوم فخرالمحققين اجازهى روايتى ميگيرد از سيد حيدر آملى، و به او اجازهى روايتى ميدهد، با چه تجليلى. سيد حيدر يكى از آن قلندرهاى درجهى يك عرفان است، ليكن فخرالمحققين آنجور از او تجليل ميكند. مرحوم علامهى حلى (رضوان الله عليه) شرح «حكمتالعين» دارد. خود ايشان هم شاگرد كاتبى است، شرح «حكمتالعين» هم دارد. به نظر من بايد برگرديم به همين مبنا و همين معنا. اين كه ما بگوئيم فقه، مجرد از فلسفه، يك قداستى دارد؛ فلسفه هم دامن خودش را منزه نگه ميدارد كه داخل وادى فقه و اصول و حديث و اينها نيفتد، درست نيست؛ اينها همهاش يكى است، يك هدف دارد. يا مثلاً كلام. همين طور كه آقايان فرمودند، كلام مسئلهى مهمى است. امروز شبهات كلامى، حرفهاى كلامى، مباحث جديد كلامى، كه هرگز فكرش نميشد، آمده وارد ذهنيات جامعهى ما شده. خب، بايد روى اينها بحث شود؛ و جايش مسجد است.
 البته اين هم كه فلسفه دچار غربت نشود، حرف درستى است. يعنى فرض كنيد يك مدارسى يا مَدرسهائى وجود داشته باشد كه معلوم باشد اينجا استاد فلسفه درس ميگويد - مثلاً صبح تا شب پنج تا، ده تا درس فلسفه گفته شود - اين بسيار خوب است، حرفى نيست؛ ليكن به جدا شدن و مجزا شدن اينها از يكديگر منتهى نشود. اگر چنانچه توفيق پيدا كرديم آن كارهائى كه ميخواهيم در قم انجام بگيرد، انجام گرفت، خب بله، يك بخشى از آن هم ميتواند مربوط به اين باشد؛ من اين را ميپذيرم.
 مسئلهى هيئت هم كه ايشان فرمودند، درست است. البته من توجه نداشتم به اين نكاتى كه ايشان در زمينهى مسائل هيئت فرمودند. اگر واقعاً اين همه حرفِ خوب وجود دارد كه با پيشرفتهاى علمى هم معارضه و منافاتى ندارد، بلكه بعضى از آنها شايد زمينهى پيشرفتهاى علمى است و ما در متونمان داريم، عيبى ندارد؛ اين هم بايد حمايت شود.
 خوشبختانه كارها و نهادهاى حوزوى برخلاف نهادهاى امروزى و دانشگاهى و دولتى و اينها، كمتوقع و كمخرجند. يعنى واقعاً اين كارى كه شماها داريد ميكنيد، اگر بنا بود همين كار را در دانشگاه انجام دهند، فهرست آلاف و الوف و فهرستِ خرج ميدادند. يكى از محسّنات بزرگ حوزه همين است كه دنبال خرج درست كردن و دنبال زيادهروى نيست. در عين حال بنده معتقدم كه ما يك پايگاه اساسى در قم لازم داريم؛ كه اگر چنانچه يك كسى وارد قم شد، گفت مركز فلسفهى اينجا كجاست، ما او را به آنجا ببريم. به نظر من، ما يك جاى آبرومند خوبى، يك مدرسهى خوبى در قم براى اين كار لازم داريم. حالا چگونه ميشود اين را فراهم كرد و با ملاحظاتى كه بعضى از بزرگان و آقايان دارند، آن را ايجاد كرد، بايد روى آن فكر شود.
 ايشان به عرفان نظرى اشاره كردند؛ بنده هيچ دشمنى و مخالفتى با عرفان نظرى ندارم. گفته ميشود: «الانسان عدوّ لما جهله». بنده هيچ ورودى در عرفان نظرى ندارم، اما هيچ عداوتى هم ندارم؛ منتها اعتقادم اين است كه ما نبايد عرفان را به معناى الفاظ و تعبيرات و فرمولهاى ذهنى مثل بقيهى علوم ببينيم. عرفان، همان مرحوم قاضى است؛ مرحوم ملا حسينقلى همدانى است؛ مرحوم سيد احمد كربلائى است؛ عرفان واقعى اينهاست. مرحوم آقاى طباطبائى خودش فيلسوف بود، اهل فلسفه بود، بلاشك در عرفان هم وارد بود؛ منتها آنچه كه در عرفان از ايشان معهود است، عرفان عملى است؛ يعنى سلوك، دستور، تربيت شاگرد؛ شاگرد به معناى سالك. عرفان نظرى بايد به سلوك بينجامد. خب، موضوع عرفان، ذات مقدس پروردگار است. موضوع عرفان، خداست. از اين جهت، برتر از همهى علوم است. خب، اين خدا بايد در زندگى كسى كه اهل عرفان است، تجلى پيدا كند. ما كسانى را ديديم كه گفته ميشد در عرفان نظرى از همه بهترند، اما در عرفان عملى يك قدم برنداشته بودند. ما افراد اينجورى را ديديم و درك كرديم كه اصلاً مسائل سلوكى و اينها را مس نكرده بودند. آنچه كه من به آن تكيه دارم، اين است كه واقعاً يك حركت عملى ديده شود؛ كه اين در مورد اهل معقول، به طور عام مطلوب است. آن كسانى هم كه به عنوان اهل حكمت و اهل معقول شناخته شدند، غالباً كسانىاند كه اين جنبهى معنوى در آنها وجود داشته.
 حالا شما از قول مرحوم آقاى فاضل، از امام (رضوان الله عليه) خاطرهاى نقل كرديد؛ خود من هم يك خاطرهاى دارم كه آن را هم بگويم. من از ايشان پرسيدم كه شما درس مرحوم حاج ميرزا جواد آقا را درك كرديد يا نه؟ ايشان گفتند كه نه، افسوس، افسوس، نشد. البته در برخى كتابها مينويسند كه امام جزو شاگردهاى آ ميرزا جواد آقا بودند؛ در حالى كه نخير، قطعاً ايشان نبودند. ايشان گفتند كه آقاى آ شيخ محمدعلى اراكى آمد من را دو جلسه برد درس ايشان. ظاهراً شبهاى جمعه جلسه داشتند. ايشان گفتند دو جلسه رفتم، اما نپسنديدم. ميگفتند آن وقتها ذهن ما پر بود از آن حرفها. يعنى همان حرفهاى عرفان نظرى. امام در سن هشتاد و چند سالگى افسوس ميخورد كه درس آ ميرزا جواد آقا نرفته؛ با اينكه ايشان شاگرد و مريد و عاشق مرحوم شاهآبادى بوده.
 يك خاطرهى ديگر هم به مناسبت عرفان نقل كنم. گفتند اوّلى كه ايشان مرحوم آقاى شاهآبادى را در قم ديده بودند، يك كسى گفته بود آن كه شما دنبالش ميگرديد، اين است. مرحوم شاهآبادى چند سالى هم در قم مانده بودند. ايشان گفتند كه من و فلانى - يك كس ديگرى را اسم آوردند، كه من حالا يادم نيست - دو نفرى رفتيم پيش ايشان و گفتيم يك درسى براى ما شروع كنيد. ايشان اول امتناع ميكرد، اما بعد با اصرار زياد ما گفت: خب، حالا چه ميخواهيد؟ منظومه، اسفار، فلان؟ گفتيم نه، ما از اين چيزها گذشتهايم؛ «مصباح الانس» ميخواهيم. ايشان گفت: اِ، «مصباح الانس»؟! خانهى ايشان ظاهراً گذر جدّا بود. امام ميگفتند از مدرسهى دارالشفاء يا فيضيه تا گذر جدّا با ايشان همين طور رفتيم، تا اينكه بالاخره ايشان را وادار كرديم كه براى ما «مصباح الانس» بگويد. امام از اول هم از «مصباح الانس» شروع كرده.ايشان خيلى هم به عرفان علاقهمند بودند. ميدانيد تبحر امام بيشتر در عرفان بود، بيش از فلسفه - يعنى امام متبحر و منغمر در عرفان بودند - خب، در فلسفه هم كه ايشان بلاشك استاد بودند؛ ليكن حالا بعد از سن هشتاد سالگى به بالا، كه يادم نيست چه سالى بود، ايشان به من اينجورى ميگفتند: افسوس؛ نه، ذهن ما آن وقتها پر بود از آن حرفها. خب، حرفهاى عرفان نظرى، حرفهاى پر زرق و برقى هم هست؛ اما آن چيز ديگرى است، راه ديگرى است، حرف ديگرى است. من حرفم اين است؛ والّا نخير، بنده هيچ مخالفتى به اين معنا با اين مسئله ندارم.
 انشاءالله كه خداوند آقايان را موفق و مؤيد بدارد. امروز حقيقتاً من خوشحال شدم از ديدن شما آقايان و حرفهائى كه زديد. حرف سنجيده و پرمغز، انسان را خوشحال ميكند. ان‌شاءالله موفق و مؤيد باشيد.
 
۱) اعلامالدين، ص ۱۲۲
۲) ابراهيم: ۲۴


برچسب‌ها: حضرت آقا, فلسفه اسلامی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1392ساعت 23:49  توسط سعید زارعی  |