تبليغاتX
حرف های دل یک جوون ایرونی - مویه ای بر وحدت حوزه و دانشگاه-قسمت اول

حرف های دل یک جوون ایرونی

یادداشت های شخصی سعید زارعی

مویه ای بر وحدت حوزه و دانشگاه-قسمت اول

یاد دارم از زمانی که توانستم دسن راستم را از چپم تشخیص دهم مدام مسائلی ذهنم را به خودشان مشغول می کردند.عکس العمل من در قبال این مسائل از این دو حال خارج نبود ابتدا کمی فکر می کردم اگر چیزی به ذهنم می رسید اگر غلط هم بود اما با تصوراتم هم خوانی داشت و مرا قانع می کرد، آرام می شدم.اما زمانی که جوابی برایش پیدا نمی کردم یا بی خیالش می شدم و یا از پدرم می پرسیدم.

اما بعضی از واژه ها را در زمان کودکی زیاد شنیده بودم و اگر چه شناخت کاملی ازش نداشتم اما احساس می کردم رسیدن به این واژه ی نامفهوم هدف من است و من خودم را باید روزی در انجا ببینم.یادم هست در زمان کودکی ام چندین آینده را برای خودم متصور می شدم: ابتدا خلبانی،

بعد در آرزوی پلیس شدن به سر بردم، پلیس بودن به من زیاد حال نداد چند صباحی تصمیم گرفتیم دکتر قلب شویم بیچاره خانواده که روزی چندین بار باید قلبشان را به کارد جراحی پلاستیکی من می سپردند اما دکتر قلب هم آن آینده ی آرمانی من نبود و جایش را با مهندسی عمران عوض کرد(البته انتخاب این شغل را بی تاثیر از پدرم نمی دانم چون در آن زمان پدرم عمران می خواند و من هم به تبعیت از پدرم چند صباحی به مهندسی عمران مشغول بودم) اما این مهندسی عمران و این همکاری با پدرم هم برایم ماندگار نبود و ما را به سمت مهندسی مکانیک سوق داد اما مهندسی مکانیک هم جایش را به شغلی دیگر و آینده ای دیگر داد. همین طور این روند انتخاب شغل ها ادامه داشتند و البته هر کدام به بادی بند بودند تا جایشان را به آینده ای دیگر و شاید بهتر بدهند.اما نکته جالب این بود که من برای رسیدن به همه این شغل ها و آینده ها باید از همان جایی می گذشتم که زیاد نامش را شنیده بودم و احساسم این بود که باید روزی به آن می رسیدم و شناختم از آن در حد دیدن عکسش در پشت اسکناسهای پنجاه تومانی ازش داشتم.و چون از کودکی اطرافیان انتظار رفتن مرا به این مکان می کشیدند، رسیدن به این مکان برایم تبدیل به یک آرمان شده بود.واگر می خواستم به یکی از این آینده های مورد علاقه ام برسم باید از ان می گذشتم.آری دانشگاه با آن همه پیچ و خم هایش در اوج گمنامی ای که در ذهن کودکی ام داشت اما از نام آشنا ترین نام ها برایم بود که پلی بود برای رسیدن من به آینده ی دلخواهم.

یادم هست وقتی پا به عرصه ی نوجوانی گذاشتم یکی از آن واژه های مجهول که از کودکی جوابی برایش نیافته بودم ذهنم را بد جوری به خودش مشغول کرده بود عبارت((وحدت حوزه و دانشگاه)) بود.

به خودم می گفتم برای دکتر و مهندس و خلبان شدن باید به دانشگاه رفت و برای منبر رفتن و امام جماعت شدن هم به حوزه ی علمیه.خب وحدت، وحدت هم یعنی نزدیک شدن_یکی شدن_ دو چیز به هم.اما حوزه و دانشگاه با هم چه سنخیتی دارند که بخواهند به هم نزدیک شوند و وحدت ایجاد کنند.حاج آقای مسجدمان را با پدرم که یک مهندس عمران بود و با دکتر خانوادگیمان و با یک خلبان هواپیمای بویینگ 747 را در ذهنم در کنار هم قرار می دادم تا به یک نقطه مشترک برسم اما دریغ از یک نقطه حتی کوچک..........................ادامه دارد

یاحق

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 18:1  توسط سعید زارعی  |